دست نوشته های دانشجویی

این یک وبلاگ شخصی است.

دست نوشته های دانشجویی

این یک وبلاگ شخصی است.

از این انتگرال گرفتن ها تنها سودی که عایدم شد این بود که همه چیز میتواند برگردد...

طبقه بندی موضوعی

نوروز...

میلان |

تو دید و بازدید هامون که از همین امروز شروع شده، یاد دید و بازدید های گذشته افتادم، یاد این افتادم که نوروز گذشته چقدر آدمای زیادی بهم گفتن: سال خوبی داشته باشی...

داشتم به این فکر می کردم که ای کاش حداقل یکی از اون همه آدم واقعاً از ته دل گفته بود سال خوبی داشته باشی؛ شاید به خاطر همون یه دعا من واقعاً سال خوبی می داشتم، کاش دعاهامون برای همدیگه از روی تظاهر نباشه، کاش واقعاً برای هم از ته دل دعا کنیم...

از ته دلم برای تمام شما دسته گلا سال خوبی آرزو میکنم... :-)

  • میلان

شکر؛

بابت چیزهایی که هرگز فرصت نشده بود تا به حال به خاطر آن ها شکر کنم؛

بابت چیزهایی که به دست آوردم؛

بابت استجابت دعاهایی که هنگام دعا کردن خیلی پافشاری می کردم؛

همان دعاهایی که هنگام استجابتشان چندان هم خوشحال نبودم؛

بابت چیزهایی که به دست نیاوردم؛

بابت چیزهایی که از دست دادم؛

شکر؛

بابت چیزهایی که هرگز نفهمیدم حکمتش چه بود؛

شکر؛

  • میلان

  • میلان

لطفاً روح نباشید...

سارا حیدری |

ضمن عرض سلام به همه دوستانی که از وبلاگمون دیدن میکنن میخواستم بگم که لطفاً در بازدید هاتون با نظرات سازنده خودتون مارو همراهی کنید.



سال نومی شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند
و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره...من...تو...ما...
کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟...پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟...
زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و
چون همیشه امیدوار وسال نومبارک...

  • سارا حیدری

ب ی ع ن و ا ن

میلان |

شاید تا سال آینده یه تصمیمی برای ادامه تحصیل بگیرم،

ولی این طوری که پیش میره، حدس میزنم بیشتر با ترک تحصیل موافق باشم،

هیچ رشته ای انگار مال من نیست...

به تمام رشته های دنیا فکر کردم، اما هیچ نتیجه ای نگرفتم...

کاش کسی بود که راهنماییم کنه، یه راهنمایی خوب...

  • میلان

رفتم یه سایتی که تقریباً خبری بود، اون خبر هم مربوط به تورم بود و برام جالب بود، وقتی وارد سایت شدم، دیدم تقریباً چهار پنجم سایت زیر تبلیغات بود! یعنی به طور دقیق می شه گفت من با چشم غیر مسلح می تونستم فقط 2 خط از مطلبو ببینم! جالبه که تبلیغاتش هم قابل حذف یا بستن نبود! واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم!

  • میلان

*این اواخر یک همایش در دانشگاه بود، که رئیس مرکز جهانی خلاقیت آقای کردی رو دعوت کرده بودن، آخر همایش بیرون در سالن دیدیم داره به یکی از دخترا شماره موبایلشو میگه، 0912... تعجب کردیم، چندی بعد شنیدیم یکی از دوستان با استادی از یک گروه دیگه کلاس داشته گفته: استاد میشه میلتونو بدین؟ گفته: دیگه چی؟! تفاوت شخصیت ها به همین سادگی معلوم میشه!

*من خودم به شخصه استادی داشتم که برای اذیت کردنش از هیچ تلاشی دریغ نکرده بودیم! هیچی بلد نبودیم می رفتیم پای تابلو. اما هیچی نمی گفت! یکی از استادا یه دانشجوی ارشد رو برای ما حل تمرین فرستاده بود، منو برده بود پای تخته، مسخره ترین سؤالا رو ازم پرسید جوری که از شدت آسونی به خودم شک کردم، شروع کرد به من خندیدن و مسخره کردن! به قول یکی از استادا درخت هر چی پربارتر سر به زیر تر...

  • میلان

اینم ما...

میلان |

تو دانشگاه ما خیلی راحتیم ، چون آقایون دانشکده شون با ما یکی نیست؛ دائما در حال مسخره بازی هستیم من و دوستام، چند روز پیش داشتیم با دوستام تو سالن چرتوپرت میگفتیم، که یهو یکی از استادا که بسیار باهاش رودرواسی داریم، از کنار ما رد شد، خودشم سرشو انداخته پایین که من شما رو ندیدم، مرامش رسید ما رو خجالت زده نکنه! ولی از اون روز عذاب وجدان دارم، الان با خودش فکر می کنه ما چه دیونه هایی هستیم!

یه بار هم رفته بودیم یکی از اتاقا کار داشتیم، انقدر سروصدا کرده بودیم، انقدر خندیدیم، یه خانمه پرسید ترم چندین؟ گفتیم سال آخریم، طفلک ندونست چی بگه، گفت خیلی خوب موندین!

یه بار که یکی اصلاً باور نمی کرد، میگفت ترم اولی هستین خالی میبندین! دوستم کارت دانشجویی شو نشون میده، داشتیم می مردیم از خنده...

خاطراتی که دارن تموم میشن، از الان دوستامون میگن دلمون تنگ میشه برای بچه ها...

  • میلان

حیف...

میلان |
یه استاد داشتیم، من که 10 واحد تا الان باهاش پاس کردم، ولی بازم هرچی ارائه کنه، برمیدارم، ترم پیش درسی رو ارائه کرده بود، که من پاس کرده بودم، متأسفانه! به گوشی من زنگ زده که چرا این درسو برنداشتی؟ جالبه، دل به دل راه داره!
اصلاً این استادمون حیف شده، هر روز که ما تو اتاقشیم، هر دفعه از یه رشته ای بحث میفته یکی از اقوامشون تو این رشته تحصیل کرده، وقتی می پرسیم خب الان چی شده؟ میگه الان که فلان کشور ادامه تحصیل میده، درضمن به صداقتش ایمان داریم، چنبار با خودمون حرف می زدیم گفتیم خودش چرا تو یه کشور خارجی نیست؟ ( متأسفانه به نظرمون پیشرفت این طوری میومد که باید تو یه کشور خارجی باشه! ) اما خودش قبل از اینکه بپرسیم گفت من دوست داشتم فقط برای خانما تدریس کنم و دانشگاه قم تنها دانشگاه غیر مختلط بود که من دوست داشتم...
هفته ی آینده تمام کلاسامون لغو شدن. اما من شنبه میرم دانشگاه، چون یه بهانه برای دیدنش دارم،دلم براش تنگ میشه...
  • میلان


دیروز ارائه داشتم، کلاسم ساعت 4 بود، اول کلاس استاد گفتن که بیاید مطلبو بگید،

ما که رفتیم پای تابلو، تازه فهمیدیم استاد بیچاره چی می کشه! یکی خوابه، یکی سرش رو میزه، یکی تو موبایل... خلاصه هر کسی یه طرف...

تازه فهمیدم، خودم چه فتنه هایی سوزوندم... چه صبری دارن این استادا...

  • میلان


امروز برای کلاس ساعت 10 التماس استاد کردیم بذاره بریم همایش. گفت نرید میخام درس بدم، ما هم که حرف گوش کن! رفتیم... آخه همایش یاس ارغوانی رو من هر سال می رم برای شهادت حضرت زهرا توی دانشگاه قم ... هر سال هم قرعه کشی مشهد و عتبات عالیات هست، هر سال هم اقلاً اسم یکی از دوستای من در اومده! ولی هیچ وقت اسم من در نیومده... دوستام که نمی خواستن بیان، به زور کشوندمشون... آخه دوستم هم آنالیز داشت! من و اون یکی دوستم کنترل پروژه داشتیم، خلاصه که پیچوندیم و کلی هم دعا کردیم اسممون درآد... اسم دوستم در اومد! اونم برای عتبات...

از صبح همه ش میگه تو یه دعای ویژه و یه سوغاتی ویژه پیشم داری، اگه منو به زور نبرده بودی اسمم در نمیومد...

قسمت اون بود دیگه! ما وسیله شدیم!!!

  • میلان


سر کلاس بودیم، استاد داشتن مبحث زمان رو در انجام پروژه درس می دادن، یک مثال زدن که فکر نکنم تا آخر عمر فراموش کنم:

 

فقط در پروژه کلان فازهای 6 و 7 و8 پارس جنوبی ، به ازاء هر روز تاخیر در بهره برداری از پروژه

 

 

 ، کشور زیانی معادل 5.190.000 دلار متحمل می شود .

 

 

بنابراین اگر پروژه های بزرگ چند ماه زودتر به بهره برداری برسند ، اثر تعیین کننده ای در اقتصاد کشور خواهند داشت .

 

 

 

 

همین...

  • میلان
دبیرستان که بودیم، به همه چیز علاقه داشتیم، یعنی رشته ای نبود که بهش فکر نکرده باشیم! دوستان ما همه رفتن ریاضی ما هم رفتیم... بعد از اون اصلاً نمی خواستم از ریاضی برم، ولی راستش هدفم هم ریاضی نبود! خیلیا مثل من... من فقط ریاضی را به خاطر سخت بودن دوست داشتم! دوست داشتم نتوانم به این راحتی نمره بگیرم! همین... بعد کنکور دادیم و همین طوری علیرغم اینکه عشق مهندسی بودیم، ریاضی قبول شدیم، هرچی فکر می کنم می بینم چیزی جز دست تقدیر مارو به دانشگاه نکشونده! خیلیا مثل من...
قبلاً ها دست تقدیر آدما رو به هر طرف میکشوند الا دانشگاه! واقعاً اون لیسانس قاب گرفتنی بود! ولی حالا اتفاقاً تقدیره که همه رو به دانشگاه میکشونه نه هیچ چیز دیگه! این مدرک به درد این می خوره که بذاری در کوزه آبشو بخوری! به همین خاطره که خیلی از لیسانسه ها بیکارن! هرچند از من بپرسی می گم مدرکم به درد در کوزه گذاشتن هم نمی خوره! چون نه یک کلمه برای کنکور درس خوندم، نه در طول تحصیل در دانشگاه... خیلیا مثل من...
به قول دکتر کردی ما دانشگاهی هستیم! یعنی گاهی سراغ دانش می رویم! اما ما می گیم دانشجو نیستیم! ما که اهل جویدن دانش نیستیم! کاش می شد اسم خودمان را دانش آموز بگذاریم! دریغ...
اگر دست تقدیر ما را به این سمت نکشیده بود، ما به هیچ سمتی نرفته بودیم، پس دم تقدیر گرم!
راستش، مهندسی را هم فقط به این خاطر دوست داشتیم که دوستان به ما می گفتند که فامیل ما به مهندسی می خورد، مهندس میلان! وهم اینکه روز مهندسی به دنیا آمدیم! این مهندسی شاید به درد در کوزه گذاشتن بخورد! خیلیا مثل من...
می ترسیم همینجور تا دکترا برویم، اگر بتوانیم برویم! اگر... و خیلیا مثل من...
  • میلان