دست نوشته های دانشجویی

این یک وبلاگ شخصی است.

دست نوشته های دانشجویی

این یک وبلاگ شخصی است.

مشخصات بلاگ

از این انتگرال گرفتن ها تنها سودی که عایدم شد این بود که همه چیز میتواند برگردد...

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
مثل اینکه دارم بزرگ میشم!
نشون به اون نشون که حرف های کلیشه ای دارن برام رنگ می گیرن! گاهی فکر می کردم که حرفای مامان بابام همه ش تکراریه و کلیشه است و به قول یه بنده خدایی من باب احترام چشم می گفتم... گاهی هم درباره ی حرف استادا، همین نظرو داشتم.
چقدر به نظرم خنده دار بود که می دیدم تو حکایت های قدیمی نوشته استاد مارا پندی ده...
الان خودم به جایی رسیدم که فقط تو اینترنت دنبال یه حرف حسابی می گردم؛ تکراری ترین حرفای پدر مادرم منو به فکر فرو می بره... و کلیشه ای ترین حرفای استادام به نظرم جذاب و کاربردی میاد.
این یعنی که من بزرگ شدم. نه؟!
میلان


تازگی ها تو متن حدیث کساء دقت کردم و متوجه شدم که هر بار که بچه ها میان به مادرشون سلام میدن؛ تو یه کلمه سلام میگن؛ ولی مادر تو دو کلمه جواب میده؛

روز مادر ها باید به همچین چیزی فکر کنم!! :-)

عیدتون مبارک...

روز مادر مبارک...

میلان
امروز رفته بودم دانشگاه پیش یکی از استادامون. اولش گفت شما دانشجوی من بودی؟ دقیق نگام کرد. بعد که فامیلمو گفتم وانمود کرد که شناخته. ولی انگار واقعاً شناخته بود... پرسید حالا که درست تموم شد چی کار می کنی؟ گفتم فعلاً می خونم برای ارشد... پرسید: بعدش چی؟ گفتم هیچی اگه انگیزه داشته باشم شاغل می شم وگرنه هیچی! لبخند زد و جواب تأمل برانگیزی داد: خیلی ها متأسفانه میان دانشگاه و آخرش هیچی! البته کسی که واقعاً استعدادشو داره باید بیاد! ولی خیلیا علی الخصوص دخترا فقط خودشونو پیر می کنن!
من اون لحظه فقط لبخند زدم؛ و البته دیگه مثل گذشته نیستم که مثل بچه ها فوری بهم بربخوره! اون لحظه انگار منظورش من نبودم ولی دقیقاً منظورش من بودم! اما دقیقاً چرا گفت خودشونو پیر می کنن؟ شاید می خواست بگه که پیر شدی این دو سال که ندیدمت! ولی واقعیت اینه که هنوزم راننده تاکسی ها بهم می گن عموجون! با وجودی که 25 سالمه! شاید می خواست بگه که کاش دانشگاه نمی اومدی می رفتی شوهر می کردی! که اینم هیچ تداخلی نداشت، فقط پیش نیومده که ازدواج کنم! می خواست بگه خیلی خرخونی کردی خودتو خسته کردی خیلی اضطراب کشیدی خودتو پیر کردی! که قطعاً من هرگز این کارو نکردم! واقعاً چرا گفت خودشونو پیر می کنن!؟ چقدر یک کلمه ی یه استاد می تونه مدت ها ذهن یه دانشجو رو درگیر کنه! یعنی خدا می دونه که چقدر انگیزه هام تحلیل رفت!!! خیلی طول می کشه تا دوباره مثل اولم بشم...
هرگز فکر نمی کردم که منو یادش نیاد؛ سر کلاس خیلی به من اهمیت می داد... واقعیت همینه که امروز خیلی چیزا دستگیرم شد؛ اونم این که استاد زود دانشجو رو فراموش می کنه؛ ولی دانشجو هیچ وقت استادو از یاد نمی بره... اتفاق تلخیه...
میلان

درباره مکتوب کردن توی حل مسائل و مشکلات زندگی زیاد شنیدیم همه مون! ولی هیچ کس عمل نمی کنه! در واقع مثل یک حرف کلیشه ای شده که همه حفظیم ولی کمتر عمل می کنیم؛ من برای قبولی تو کنکور ارشد طبق کتابی که خونده بودم؛ انگیزه هامو نوشتم.

و حس می کنم که خیلی فایده داشت، یکی از مهم ترین فایده هاش این بود که لحظه اول فقط یه انگیزه به ذهنم می رسید ولی وقتی دونه دونه نوشتم؛ 25 تا انگیزه شد! در واقع اینجا میشه گفت خودم هم نمی دونستم انقدر انگیزه ام قویه!

فایده دوم اینه که هر لحظه که حس کنم انگیزه ام ضعیف شده و دیگه دارم بنزین تموم می کنم؛ اون صفحه دفترمو نگاه می کنم انگیزه هامو می خونم و دوباره انرژی می گیرم بدون اینکه دو ساعت فکر کنم و انگیزه هامو یاد آوری کنم؛ در واقع یه جور صرفه جویی در وقت هم هست!

فایده سوم اینه که همون لحظه های حساس که آدم نمی تونه بین درس خوندن و هزار کار دیگه درس خوندن رو انتخاب کنه؛ -و قطعاً آدم دلش می خاد اون کار دیگه رو انتخاب کنه- با خوندن اون انگیزه ها در یک لحظه مثل یه بچه خوب میری می شینی سر درس و کار های دیگه رو به آینده موکول می کنی...

میلان

خواهرم دو تا پسر شیطون داره؛ هر دفعه میایم خونه اش یه کاری کرده که عجیب غریب باشه اونم از دست بچه ها! سبد سیب زمینی هاشو گذاشته رو کابینت چون کوچیکه میاد دست میزنه. یخچالشو قفل میکنه چون میان میرن تو یخچال. رو پرده اش آهنربا زده که بچه ها یادشون نیفته برن پنجره رو باز کنن. تلویزیون رو زدن به دیوار. مبلا رو جوری چیدن که دستشون به کلید برق نرسه. دستگیره کابینت ها رو کلا دراوردن به همه شون هم قفل کودک زدن. روی دستگیره اتاق خواب سوزن چسبونده چون بزرگه میره کوچیکه رو بیدار میکنه. کوچیکه میره بزرگه رو بیدار میکنه! قیچی ها و چاقو ها کلا روی یخچالن. فیوز اتاقا رو قطع میکنن تا اینا خاموش روشن نکنن...

حالا کلی کار کرده ولی میگه تمام این ترفند ها فقط یه روز دوام داره؛ روز دوم راه حلی برای این ترفند ها پیدا میکنن. شکست ناپذیر و خلاقن... :-D جالب اینجاست همش با هم دعوا دارن اما موقع شلوغی کردن متحد میشن! :-D

داشتن بچه باهوش هم نعمته؛ هی تو دنبال روش میگردی. هی اونا روش های جدید کشف میکنن...

میلان
مهر ماه توی سخنرانی درباره کنکور یه آقایی صحبت می کرد و یه جمله ای گفت که هر جا نگاه می کنم جمله ی اونو می بینم گفت که کنکور سرنوشت آدما رو تغییر می ده از این رو به اون رو می کنه؛ چه خانواده هایی که با قبول شدن بچه هاشون تو کنکور پیشرفتی کردن که هرگز فکرشو نمی کردن...
یه خانم مسن از فامیلای ما دوست قدیمی شو دیده، که قبلاً ها یه مقدار با فقر دست و پنجه نرم می کرد؛ بعد از سال ها اونو با همون چشم میدید؛ نگو که الان پسراش همه دکتر مهندس شدن دیگه خبری از فقر گذشته نیست...
خیلی عجیبه؛ اکثر آدما که کودکی فقیرانه ای داشتن، آینده شون فوق العاده شده، و اکثر کسایی که می شناسم کاملاً مایه دار بودن و برای کنکور بچه هاشون هر چقدر می تونستن خرج کردن، اون بچه ها هیچ موفقیت آنچنانی به دست نیاوردن...
فیلم سخنرانی یه آقایی رو می دیدم که به نظر می رسید خیلی کارش درسته، یه بچه دبیرستانی آخر همایش ازش پرسید چی شد که شما انقدر موفق شدین؟ گفت نیاز!
یه بنده خدایی هم هست که از تمام این قوانین مستثناست، هم مایه داره هم داره پله های ترقی رو یکی یکی بالا میره! خیلی رو اعصابه میخام بدونم چی تو مغزشه :-)
میلان
همیشه روز تولد من، مادرم و خواهر برادراش یاد برادر از دست داده شون می افتن به دلیل اینکه دو سال قبل از تولد من درست روز تولد من از دنیا رفته... چرا باید تصادفاً این دو تا اتفاق با هم رخ بده؟ چرا مردم به جای اتفاق خوبی مثل تولد من یاد اتفاق غمگینی مثل مرگ برادرشون بیفتن؟ چرا همیشه مادرم تولد منو قاطی می کنه؟ چرا همیشه یادش میره...
زیاد دنبال دلیل می گردم ولی دلیلش فقط درده! اون اتفاق 27 سال پیش افتاده و هنوز دردش تازه است. من 25 سال پیش دنیا اومدم و انقدر هم مادرمو حرص دادم که نگو...
تقریباً 99 درصد آدمایی که من دیدم، دنبال اتفاقات غمگین هستند؛ هیچ وقت به شادی هایی که داشتیم نگاه نمی کنیم... به هزاران بلایی که هر روز از سرمون رد می شه و ما حتی نمی فهمیم؛ به هزاران بهانه برای شاد زندگی کردن فکر نمی کنیم و دقیقاً همون چیزایی رو می بینیم که باعث غمگین شدن ما میشه...
25 سال شده که من پا به این دنیا گذاشتم؛ یه روزایی بود که فکر می کردم 25 سال چقدر زیاده! می گفتم یعنی میشه منم 25 ساله بشم؟!؟! 
میلان

به دوستم میگم جدیداً گردن درد گرفتم، شروع کرده برام داستان تعریف کردن از دوستش که میگه ای کاش تهران قبول نمیشدم! گفتم چرا؟ گفت از بس که درس خونده گردن درد گرفته همه ش سرش تو کتاب بوده، بلخره تونسته ارشد تهران قبول شه؛ ولی دائماً این دکتر و اون دکتر میره که درمان بشه... حالا دوستم میگه نمیخاد دیگه درس بخونی تو هم به سرنوشت اون دچار میشیا! 

آخه من از دوستم بیشتر می خوندم من ریاضی عمومی رو تموم کردم، بقیه درسا رو هم نصفه خوندم؛ الان دو سه هفته است که گردن درد گرفتم هیچی درس نخوندم...

دوستم میگه زبانو می تونی در حالت لم دادن هم بخونی نمی خواد به خودت فشار بیاری! میگم خب زبان ضریبش یکه! اون یکی ها ضریباشون دوئه اونا مهمترن... خلاصه که حرف اون شد دیگه این چند وقته حسابی از برنامه ام عقب افتادم...

انگیزه ام قوی بود، الان پشتم باد خورده؛ اون دختر تنبل درونم میگه حالا همین قدر که خوندی کافیه ها... تهران قبولی... به خودت فشار نیار...

میلان

گاهی بعضی سؤالا میشن که انقدر سختن؛ حتی بعد از دیدن جواب کاملاً تشریحی هم آدم نمی فهمه که بتونه حلش کنه! این از اون قاعده ی "معما چو حل گشت آسان شود" مستثناست؛ و اون چیزی نیست جز ریاضی!

بعضی از سؤالا جوری طراحی شدن که آدم فکر می کنه مغز بشر هم می تونه انقدر دقیق سؤال طراحی کنه؟! یه مشاوری برامون صحبت می کرد می گفت وقتی طراحی سؤالات کنکور می افته دست آدم تمام خوی های بد پنهان درون آدم که خفته بودن، بیدار میشن! انصافاً بعضی سؤالات انقدر راه حلشون باحاله که آدم کیف می کنه...

میلان

دو سه هفته است که آژیر خطر آپارتمانمون بیخودی سر و صدا می کنه گوش همه مون کر میشه؛ ولی خب نمیشه قطعش کرد چون که ممکنه مواقع اضطراری صداش در نیاد... بار اول همه زدیم بیرون فکر کردیم آتیش سوزی شده خصوصاً بعد از جریان پلاسکو از همه چی آدم می ترسه... ولی از اون به بعد فقط دستمو میذارم رو گوشم که صداش اذیت نکنه؛ جالب اینجاست که دیروز رفته بودم کتابخونه؛ اونجا هم هیمن اتفاق افتاد. آژیر خطر بیخودی صدا کرد. همه ترسیدن فکر کردن چیزی شده؛ برای من عادی بود! فقط صداش اذیت کرد!!!دیگه بار اول همه می ترسن؛ بار دوم به بعد میشه چوپان دروغگو. از این میترسم که خدای ناکرده یه بار واقعاً آتش سوزی بشه و من نفهمم!!!

میلان

یه دوستی دارم که دبیرستان نمونه دولتی می رفت می گفت مورد داریم بعضی از هم کلاسی ها برای امتحانات کلاسی معمولی هم شب با قرص خواب میخابن چه برسه به امتحان اصلی و کنکور... خیلی وقتا دیده شده که اضطراب باعث کاهش عملکرد میشه ولی تو این آدما که عملکرد خوبه. اتفاقا درست روز کنکور یه دختری کنار من نشسته بود که اضطراب و استرس از سر و روش می بارید ولی بعدا شنیدم که تهران یه رشته خوب قبول شد... یه روانشناس به من گفت که برای من این قضیه فرق داره. یعنی من اگه اضطراب بگیرم واکنشم آروم میشه برعکس همه که واکنش سریع تری پیدا میکنن...

ولی هیچ وقت تو زندگی شب قبل از امتحان بیدار نموندم. حتی یه امتحانی داشتم که مطمئن بودم می افتم اگه بخوابم چون چند تا امتحان پشت هم بود نخونده بودم. باز با این وجود خوابم برد... 

قرص خوابم تا حالا به فکرم نزده چون به خودم استرس راه نمیدم... این اواخر برای کنکور یه ذره استرس داشتم ولی بچه ی خواهرم درست مثل یه مسکن قوی عمل میکنه. دو روزه کنارمه اصلا یادم رفته کنکور دارم:-D

انگار هیچ غمی تو زندگی ندارم...

میلان

یکی از سؤالات تمرینای کتاب آدامز این بود که: خود را در دام قدر مطلق نیندازید. و بعد یک عبارت قدر مطلق کاملاً ساده رو نوشته بود. چیزی که با اطلاعات اولیه از قدر مطلق اونو میشه جواب داد. اما متن این سؤال منو حسابی به فکر فرو برد. و بعد ها جواب خودمو این طور دادم که گاهی اوقات که دانش آدم درباره ی موضوعی بالا می ره سؤالات ابتدایی رو نمی تونه راحت پاسخ بده. و واقعاً قدر مطلق یکی از همون سؤالات ساده ی سخت بود...

دام قدر مطلق یا دام هر چیز دیگه... زندگی پر از دامه... :-)

میلان

یه سوال نوشته بود سه تا دایره دو به دو و هر سه با یه دایره ی بزرگ مماسند. و نسبت شعاع ها رو میخاست. خدا میدونه چند تا شکل کشیدم اخرم نتونستم دربیارم. سه تا دایره تو یه ردیف کشیدم. سه تا دایره تو هم کشیدم بعد دیدم نمیشه.... یعنی بعضی وقتا حس میکنم دیگه مخم کار نمیکنه بخاطر اینکه بعد از اینکه جواب رو دیدم فهمیدم صورت سوال خیلی واضح توضیح داده بود ... اعتماد به نفسم صفر میشه تو این شرایط... من کنکور قبول میشم یعنی؟؟؟

میلان