دست نوشته های دانشجویی

این یک وبلاگ شخصی است.

دست نوشته های دانشجویی

این یک وبلاگ شخصی است.

مشخصات بلاگ

از این انتگرال گرفتن ها تنها سودی که عایدم شد این بود که همه چیز میتواند برگردد...

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

یه بنده خدا یه کار اشتباهی کرده بود ما داشتیم قانعش میکردیم که کارش اشتباه بوده زیر بار نمیرفت آخرش گفت ببینید من از کار خودم مطمئنم. دوستم گفت مشکل ما هم دقیقاً همینه! یاد اون جمله معروف افتادم که میگه مشکل دنیا این است که نادان از کار خود مطمئن است ولی عاقل به کار خود اطمینان ندارد. این جمله تازه اون لحظه برای من ترجمه شد. 

خیلی وقتا پیش میاد که نمیشه کسی رو از کار اشتباهش منع کرد. مثلاً معمولاً نمی شه دختری که حجاب خوبی نداره، آگاه کرد؛ چون به کار خودش مطمئنه و آدم میترسه با پرخاش و رفتار نامناسب رو برو بشه! (یعنی اطمینان تا این حد!!!) ولی تا کسی بخاد پشت سر یکی غیبت کنه، اونایی که عاقل ترن میگن ما که مطمئن نیستیم؛ پس پشت سرش حرف نزنیم. حتا اگر با چشم دیده باشن...

برای حمله به سوریه و امثال این کارا چنان اطمینان دارن که دانشمندا به کشف هاشون انقدر مطمئن نیستن...

میلان

یکی از بستگانمون سال ها پیش یه پراید از مهران مدیری خریده بود. منم سریالای طنزشو دوست داشتم. اون موقع برام جالب اومد که طرف اونو از نزدیک دیده باشه! مخصوصاً سریال پاورچینو که دنبالش میکردم. امروز بعد از 15 سال قسمت آخرشو تو شبکه آی فیلم دیدم. چه خاطراتی... ولی الان حتا یک لحظه از برنامه دور همی رو نمیبینم. به خاطر اینکه همش عیب و ایراد های ایرانیا رو به رخ میکشه. و بدتر از اون تماشاچی ها میخندن و تشویق میکنن. طنز بودنش طنزه. ولی از اون قسمت هاش خوشم نمیاد. بنابراین ترجیح میدم کلا نبینم. تلویزیون تو خونه ما شبکه مستنده فقط... 

میلان
چند وقت پیش یه مهندس کامپیوتر گفتش که یه روز میرسه تو خیابون که وایسادی با اینترنت تاکسی میگیری... اون موقع برای من قابل درک نبود. ولی بعد از چند سال که میبینم استفاده از اپلیکیشن اسنپ داره همه گیر میشه به اینموضوع ایمان آوردم...
یکی از استادامون خیلی علاقه داره درباره آینده و این جور اتفاقا صحبت کنه و همیشه بعد از این جور صحبت ها برای همه سوال پیش میاد که آینده چجوریه!
پاسخش ساده است. مثلا اسنپ باعث شده عملا آژانس ها مشتری شون کم بشه و آروم آروم از رده خارج بشن. (البته این بخاطر کم هزینه بودن اسنپه که امیدوارم همیشه ارزون بمونه!) ولی اینجا برای کسی سوال نمیشه که پس آژانسی ها چی میشن؟! چون تکلیفشون مشخصه... یه سری شغلا بودن که الان یا از رده خارج شدن یا خیلی کم شدن. مثلا از قدیمیا شنیدیم که برای قابلمه های مسی یه متخصص هایی بودن که سرویس شون رو انجام میدادن. ولی الان خیلی کم شده. در عوض اشخاصی هستن که قابلمه تفلون رو سرویس میکنن و مثل یه تفلون نو تحویل میدن... هر حرفه ای که از بین میره به جاش چیز جدیدی هست. مادرم میگه ما که بچه بودیم تازه ماشین لباسشویی و جاروبرقی اومده بود.  بزرگترها با خودشون میگفتن اگه این جور چیزها بیاد پس دیگه خانم ها تو خونه بیکار میشن. خب الان سالهاست که استفاده از این وسایل متداول شده ولی هیچ خانمی نیست که کاری برای انجام دادن نداشته باشه...
میلان

بعضی از آدما شدیدا آرزو میکنن که به کودکی برگردن چون حس و حال خوبی براشون داره... بهشون حق میدم. چون کوچک ترین چیزایی که به کودکیم مربوط میشه برام دلچسب و خوشاینده. اما هرگز دلم نمیخاد به کودکی برگردم. دوران کودکی زیباست اما پر از اشتباه... احساس میکنم تمام کودکی به کسب تجربه صرف شده. در واقع به کسب تجربه تلخ شده. انگار کل کودکی داشتی امتحان پس می دادی از چیزایی که کسی بهت یاد نداده. کودکی برام مثل یه ترم تو دانشگاه میمونه که واحدات خیلی زیاده و همه استادات سخت گیرن. و درسا رو به قدری سخت پاس کردی که هرگز دلت نمیخاد به اون ترم برگردی. ترجیح میدی فقط برات خاطره باشه. و به همه بگی من تونستم این درسای سختو با این استادای سخت گیر همه رو در طول یک ترم پاس کنم. و فقط بهش افتخار کنی. همین...

 خانم ها سنشونو نمیگن نمیدونم چرا... اما فکر میکنم دلیلش اینه که دوست دارن همیشه 18 ساله باشن! دروغ نمیتونم بگم 18 سالگی جذاب بود. اما هرگز دلم نمیخاد برگردم بهش. برای  درک عمق فاجعه همین بس که روز تولد 18 سالگیم بعد از جشن تولدم اون قدر گریه کردم که هیچ وقت تو عمرم انقدر گریه نکرده بودم. هرچند الان بهش میخندم...

میلان

یکی از استادامون همیشه میگه من هیچی یادم نمیمونه باید بهم یادآوری کنید. منم همیشه با خودم میگفتم با این حافظه چجوری اصلا دکترا گرفته؟ هر چقدرم که بگیم ریاضیات یاد گرفتنیه بازم به یه مقدار حفظیات احتیاج هست. اما خب جواب سوالمو گرفتم خودش گفت که به خاطر یه حادثه ای که براش پیش اومده حافظه اش از یه چیز خارق العاده به یه حافظه ی زیر حد نرمال تقلیل پیدا کرده... 

و در این جور مواقع من معمولا افسوس می خورم که چرا یه آدمی اون چیزی رو از دست میده که برای شغلش بهش احتیاج داره.

ولی چیزی که هست اینه که صاحبان حافظه های خارق العاده هیچ وقت زحمتی برای حفظ کردن مطلبی و یا تقویت حافظه انجام نمیدن. بنابراین اگر بر حسب تصادف حافظه اش تقلیل پیدا کنه توانایی حفظ کردن و یا تقویت حافظه رو نداره. بنابراین بیشتر از یه آدم معمولی این موضوع ناراحتش میکنه. در حالیکه شاید تازه به حد نرمال رسیده باشه...

یه بار رم لپتاپمو عوض کردم با خودم میگفتم خوب میشد آدم میتونست حافظه خودشم عوض کنه...

میلان

تا این اواخر همه ش فکر میکردم اگه کسی اعتقادات اشتباهی داره البته به نظر من؛ باید باهاش بحث کنم تا نظرش برگرده؛ در واقع به این علت که من همیشه سعی میکنم اعتقاداتم تصفیه شده باشه! و البته به این دلیل که خودم توی بحث امکان تغییر دادن نظراتم وجود داره؛ ولی خب برای خیلی ها فقط مهم اینه که حرفش به کرسی بشینه! ولی به چند علت دیگه دلم نمیخاد با کسی بحث کنم. اولیش همین. که مردم مثل من نیستن و سر اعتقاداتشون کورکورانه محکم می ایستن. دو اینکه حرفای آدمو عوض میکنن تحویل کسی دیگه میدن. یه بنده خدا جلوی چشمم یه جمله احمقانه رو به من نسبت داد؛ آدم دهنش بسته میشه! و هم اینکه مشهور میشم به اینکه همیشه مخالفم. مثل اون یارو که میگفت با عرض سلام و مخالفت... و دلیل بعدی اینکه بحث کردن ظاهر خوبی نداره. مردم فکر میکنن داری دعوا میکنی... و آخر سر هم اینکه حس میکنن داری اظهار فضل می کنی و اونا هم شروع میکنن به اظهار فضل... آدم نمیدونه سکوت کنه یا نه؟...

میلان

سال 88 که انتخابات جنجالی بود؛ من درست وسط امتحانات نهایی سوم دبیرستان بودم؛ دوستام همه با انواع دستبند های هواداری میومدن مدرسه. ولی من هیچی. دلیلش این بود که طرفداری از یه شخص خاص رو درست نمیدونستم و الان هم همین نظرو دارم. 

بعضی از اون دوستام از موضع اون طرفداری ها خارج شده. و من هنوزم درکش نمیکنم. در واقع من هرگز درک نمیکنم کسی رو که طرفدار دین اسلام باشه؛ ولی طرفدار حکومت اسلامی نباشه! به قول یه صاحب نظر قبل از انقلاب هم ما مسلمان بودیم هم نماز هم روزه هم زکات هم خیلی چیزا... ما فقط حکومت اسلامی نداشتیم! یعنی به خاطر این معیار، ما تحریم شدیم! خب طبیعیه که تهاجم فرهنگی علیه حکومت اسلامی باشه... اما ما که ادای مسلمون بودن رو درمیاریم چطوریه که هنوز معلوم نیست با خودمون چند چندیم؟ انصافا با خودمون روراست باشیم. یه مسلمون نباید طبق هوای نفس جلو بره. انصافا اگر اسم خودمونو گذاشتیم مسلمون؛ اول با خودمون معلوم کنیم کی هستیم و چی میخایم... طرفداری از یه شخص مسلمون موقتا شاید خوب باشه؛ اما باید اول طرفدار اسلام بود!

میلان
روز دانشجو مبارک....
دانشجویی برای من چیز جذابی بود ولی استادی نه!!! قبلا ها اصلا دوست نداشتم که تدریس کنم دوست نداشتم معلم یا استاد بشم. ولی یه هفته از سر اجبار رفتم درس دادم کلا نگرشم عوض شده. الان دیگه دوست دارم معلم یا استاد بشم. مخصوصا استاد دانشگاه که خیلی جذاب تره. 
به قول یکی از استادامون از طفولیت این سوال تو ذهنمه که چرا دانشجو ها همیشه پشت سر استادا حرف میزنن؟ حتا کسایی که تو عمرشون پشت کسی حرف نزدن هم پایه اند!!! در واقع این انگار جا افتاده که چیز بدی نیست. در حالیکه پشت سر دانشجوهای همکلاسی مون خیلی رفتار بی شخصیتی محسوب میشه!!! دلیلش در اصل معلوم نیست ولی شاید به خاطر این باشه که استادا خیلی در معرض توجه دانشجوها هستن و اغلب دانشجو ها درباره استادا کنجکاون. و همین باعث شده که درباره شون صحبت کنن...
میلان

گاهی وقتا به آدمای اطرافم فکر میکنم  مثلا اعضای خانواده خودم. میبینم که خیلی وقته همو ندیدیم. خیلی پیش میاد که یه نفر مجبوره بره یه شهر دیگه زندگی کنه تا پیشرفت کنه. یکی مجبوره تو مهمونی های فامیلی شرکت نکنه تا پیشرفت کنه. یکی مجبوره دیر به دیر اعضای خانواده شو ببینه تا پیشرفت کنه. هرکس بهم میگه کارم داره یا میخاد ببیندم میگم که امتحان دارم. و خلاصه ش اینه که همه مون داریم می جنگیم تا پیشرفت! ولی نمیدونم که قطعا قراره پیشرفت کنیم یا نه! یکی از دوستام تازه بچه دار شده میگه بچه رو میذارم مهد برم دانشگاه. و منم با دیدگاه منطقی بهش گفتم بچه های این دوره زمونه اگه حداقل نصف روز از مادرشون جدا نباشن جای تعجبه! الان دیگه همه مون همه چیزو با هم میخایم. الان که دوباره بچه دار شدن مد شده؛ همه هم چند تا بچه میخان هم شغل پر درآمد میخان هم تحصیلات میخان هم کنارش مهارت های مورد علاقه شونم میخان داشته باشن. و.... این وسط اوضاع خانما بدتره و وقتشون تنگ تره. هم بچه داری هم خانه داری هم درس هم شغل هم چند تا هنر مثل خیاطی و آشپزی و... و هم چشم هم چشمی های مهمی که خودشونو توش اسیر کردن!  اصلا جو رقابتم نباشه فقط انگار هر چی میگرده گمشده مونو پیدا نمیکنه. از هر دری وارد میشه تا بلخره چیزی باشه که باهاش آرامش بگیره و حس کنه دیگه لازم نیست کارای دیگه ای روامتحان کنه و تو یه موضوع تمرکز کنه و سعی کنه فقط تو یه چیز پیشرفت کنه. آدما همش تو بدو بدو هستن در حالیکه وقت برای همدیگه ندارن... حالا تو این بدو بدو ها یه عده هستن که انصافا تاسف بار هستن. اونایی که صبح تا شب تو تلگرام پلاسن!!!

میلان

میگن قانونی وجود داره به نام قانون جذب. توی آررزو کردن که چندان تجربه ش نکردم ولی تو سوالا و مطالبی که ذهنمو درگیر میکنه خیلی تجربه کردم. مثلا سر کلاس معمولا یا کل ساعت سکوت میکنم یا کلا در حال شرکت تو بحث درس هستم. بخاطر اینکه ترجیح میدم کسی نفهمه درسو فهمیدم یا نه! دوست دارم فکر کنن مثلا امروز خیلی حال و حوصله درسو نداشته که شرکت نمیکنه یا هر چی... جزوه هم که نمینویسم دوستام میگن خیلی تابلویی تو کلاس. از همه مهم تر وقتی موقع درس چیزی نمیگم سعی میکنم برای بقیه سوالا هم سکوت کنم مثلا استاد میپرسه میان ترم کی باشه من نظر نمیدم.( در واقع خیلی وقتا این جور چیزا برام مهم نیست خدا رو شکر! ) که استاد فکر کنه کلا کم حرفم! 

سه شنبه سر یکی از کلاسا حالم به شدت بد بود. و هیچی نمیفهمیدم و کلا سکوت بودم. استادم هرچی میگفت نگام میکرد. چون میدونست کم حرف نیستم و انگار براش سوال بود که من چرا ساکتم!! از سه شنبه تا حالا درگیرم که چرا استاد هر حرفی میزد بمن توجه میکرد. بعد جک گفتنای معمولش هم نگام میکرد بعد نظرخاهی ها و سوالا و جملاتی که تهشونو نمیگفت تا ما بگیم هم نگام میکرد. کم کم داشتم به خودم شک میکردم. گفتم نکنه قیافم تابلو شده که حالم خوب نیست... امروز تو وبلاگ یکی از استادا خوندم که وقتی سوال سخت میپرسه همه ساکتن ولی درباره نظرخاهی های عادی همه صحبت میکنن. فهمیدم قضیه چی بوده... استاد با خودش گفته منو بسنجه ببینه من چمه اول سوال درسی پرسیده هیچی نگفتم. گفته لابد درسو نمیفهمه. بعد جک گفته ببینه درست حدس زده یا نه. دیده من به جکش هم نخندیدم گفته لابد این گوشاش ایراد داره چون الان دیگه باید نظر بده...

میلان

زمانی که دانشجوی کارشناسی بودم یه استاد بود که من سر کلاسش احساس میکردم اومدم دانشگاه! درست عکس من بعضی دانشجوها میگفتن  کلاسش انگار دبیرستانه! دوستام می گفتن شما هم خیلی دانشجویید! منظور اینه که از شرارت های دانشجویی چیزی کم ندارید! ترم اول با یه استادی تا مرز دعوا رفتیم. ترم دوم هم همینجور. ترم سه من با یه استاد دعوا کردم که بنده خدا تقصیری نداشت... ترم پنج یه استادی با ما لج کرد که هنوزم لجه! ترم 6 برای یه استاده نقشه کشیده بودیم که خدا رو شکر عملی نشد! ترم 7 با همون استاده لجه کلاس داشتیم براش مظلوم بازی دراوردیم پاس شدیم. ترم 8 هم یه استاد سر کلاس به من توپید براش نقشه کشیدیم ولی بازم عملی نشد... ترم 9 عین بچه آدم رفتم دانشگاه. در حالیکه دوستامون میگفتن ما فارغ التحصیل بشیم دلمون برای شما تنگ میشه. از بس که ما دانشجو بودیم...

میلان

سه تا از هم کلاسی های جدیدمون معلم هستن که بین 10 تا 20 سال پیش کارشناسی شونو گرفتن. یکی شون همش به من گیر میده که چرا جزوه نمی نویسی؟ جزوه ننوشتن منم داستان شده... ولی یه هم کلاسی مشابه من هست که فقط اون منو درک میکنه. من ترجیح میدم گوش کنم تا حداقل 80 درصد از حرفای استادو بفهمم. ولی وقتی که جزوه می نویسیم فقط حواسمون به جزوه است! و جزوه نویس ها اعتراف میکنن که حداکثر 50 درصد می فهمن! تو دبیرستان یه معلم داشتیم که به زور باید سر کلاسش جزوه می نوشتیم! در واقع کم شدن معدل من تو سوم دبیرستان از همین موضوع نشات گرفت. و تازه میگفت جزوه ته دفتر باشه و تمرینا اول دفترتون! کلا تو کلاسش عذاب میکشیدم. می گفت نمره هاش همیشه 20 بوده فقط به خاطر این روش! ولی این روش فقط براى خودش کارساز بود... همیشه از کارای معلمه لجم میگرفت. بخاطر همین از جزوه متنفرم... خیلی روش ها میشه به کار بست تا جزوه جمع بشه کلا! مثلا به قول یکی از استادا این موبایلایی که اختراع شده از تابلو عکس بگیرید...

میلان

دیروز تو خیابون کنار خونه مون دو تا ماشین خوردن به هم ولی بعدش صدای داد و بیداد نیومد!

معمولاً یه صدای ترمز میاد و بعدش هیچی. این بار یه صدای ترمز و بعدش برخورد! و معمولاً بعدش صدای داد و بیداد...

ولی این بار مثل اینکه دو تا پراید با تربیت خوردن به هم.... بعدش هم پلیس اومد و هر چی بود به خیر گذشت. فقط خسارت مالی بود...

میلان