دست نوشته های دانشجویی

این یک وبلاگ شخصی است.

دست نوشته های دانشجویی

این یک وبلاگ شخصی است.

مشخصات بلاگ

از این انتگرال گرفتن ها تنها سودی که عایدم شد این بود که همه چیز میتواند برگردد...

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

دیروز تو خیابون کنار خونه مون دو تا ماشین خوردن به هم ولی بعدش صدای داد و بیداد نیومد!

معمولاً یه صدای ترمز میاد و بعدش هیچی. این بار یه صدای ترمز و بعدش برخورد! و معمولاً بعدش صدای داد و بیداد...

ولی این بار مثل اینکه دو تا پراید با تربیت خوردن به هم.... بعدش هم پلیس اومد و هر چی بود به خیر گذشت. فقط خسارت مالی بود...

میلان

یکی از استادامون تعریف میکرد می گفت که یه استادی توی دانشگاه دیگه تند تند مقاله می نوشته و سرعتش انقدر بالا بود که در یک سال 12 تا مقاله نوشته بود، یعنی به طور متوسط ماهی یک مقاله؛ 

برای من که حتی یک مقاله هم ننوشتم خیلی عدد زیادی بود! حالا برای همه جای تعجب بود که چطور می تونه این کارو انجام بده؟ جوابش این بوده که توی خواب تمام ایده ها به ذهنم میاد و وقتی بیدار میشم اونا رو یادداشت می کنم.

من اولش اصلاً باور نکردم؛ ولی فکر می کنم چندان دور از ذهن نباشه؛ چون برای منم گاهی اتفاق می افتاد که در طول روز ذهنم درگیر یه سؤال ریاضی عمومی میشد شب خوابشو می دیدم! (ذهنم فقط درگیر ریاضی عمومی میشد از بقیه درسا در حد درگیری استفاده نبردم!) و خیلی وقتا فقط کابوس می شد و راه حلی در کار نبود؛ ولی گاهی صبح احساس می کردم که تو خواب حلش کردم و هر چی فکر می کردم یادم نمیومد حلش چی بود! و گاهی هم فکر می کردم که توهم زدم و بیخیال می شدم...

خیلی وقتا هم تو خواب فیلم سینمایی میبینم؛ در حدی که دوستام با هیجان گوش می کنن ببینن آخر فیلمه چی میشه! و خیلی برام عجیبه که این صحنه ها رو تا حالا تو هیچ فیلمی ندیدم؛ چطور می تونم تو خواب ببینم؟!

شاید اینم یه جور الهام باشه که بتونم این فیلمایی که تو خواب میبینم رو بنویسم و بدم کسی بسازه؛ چون بعضی هاشون خیلی جذابن!!!!

یا شاید منم بتونم مثل اون آقاهه از این درگیری ذهنی برای نوشتن مقاله استفاده کنم!

میلان

این که یه دانشجوی پرستاری وقت داره همزمان تو آژانس مسافرتی کار کنه به کنار؛ این که 50 سال پیش ادکلن چنل بوده؛ و انقدر هم در دسترس بوده که یه مدیر آژانس بتونه هدیه بده؛ اینا که خیلی عادی و قابل باوره تو فیلما؛ ولی جالب اینجاست که برای طبیعی بودن فیلم باید زنای بی حجاب تو خیابون بگردن و به ریش ما بخندن که بگن تو این فیلم عادیه! و بعدا اگه تو خیابونای خودمون هم دیدیم به نظرمون عادی بیاد...

از اون روزی که بازیگر زن ما رفت با یکی از مشهورترین و محبوب ترین بازیگرای مرد هالیوود بازی کرد؛ خیلی واضح بود که عاشق چشم و ابروش نشدن؛ فقط میخاستن  به خیال خودشون به با حجابا بخندن؛ هیچی عادی نشده؛ حتا برای شما که عقده دیده شدن دارید؛

میلان

بعضی از آدما جوری زندگی میکنن که انگار قیامتی در کارنیست؛ مثلاً تا میتونن حق دیگرانو پایمال میکنن؛ اگه کسی باشه که کلا به آخرت بی اعتقاد باشه بحثی نیست؛ اگه گناه حق الناس نباشه باز به بخشش خدا امید هست؛ ولی چطور ممکنه کسی بدونه که بازخواستی وجود داره و همین آدم قراره حقشو پس بگیره؛ چطور میتونه بی اعتنا به این نتیجه بازم اون کارو انجام بده؟ پس عقل آدم کجا رفته؟ اون عقلی که تو احادیث اومده که "بازدارنده" است باید اینجا جلوی آدمو بگیره! پس میشه نتیجه گرفت که اون آدم عقل نداره نه؟! 

البته این اواخر به این نتیجه رسیدم که بدحجابی هم یه جور حق الناس محسوب می شه. و حتا چند نفرو دیدم که با این حرف موافقن و بازم این کارو انجام می دن...

میلان

سه ساعت پیش موبایلم افتاد تو آب و از شدت ناراحتی دو سه بار گریه کردم... و هزار جور فکر به سرم زد... اول اینکه بار اولم نیست که با وسایل گرون قیمتم ااین کارو میکنم. دفعه پیش مانیتور لپتاپم رو شکستم. باتریشم خراب کردم. بعد از دادن هزار تا قول صاحب این گوشی شدم. و حالا هم انداختمش تو آب... چند سال قبل هنوز موبایل تاچ نبود من یه پلیر داشتم که یه بار لامپشو سوزوندم یه بار هم انداختمش تو آب... :-D یاذم رفت بگم موس لپتاپم هم روز اول گم کردم؛ به روز دوم نکشید!

یه ساعت led خوشگلم داشتم اونم انداختم تو آب... سوال اینه که من چرا عبرت نمی گیرم؟ اولین باره که از خراب کردن چیزی انقدر آزرده میشم قبلا اصلا برام مهم نبود. در واقع پیش میومد دست من نبود...

الان دارم با گوشی پست میذارم. و خیلی نگرانم که نکنه این آخرین پستی باشه که با این گوشی میذارم...

و یکی از اون هزار تا فکر هم این بود که اگه تکنولوژی این قدر پیشرفت کرده چرا نمیتونن یه گوشی بسازن که آب خرابش نکنه؟

میلان

چند روز دیگه کنکور ارشده؛ و من اصلاً انگار نه انگار... 7فروردین که فهمیدم یک ماه بیشتر به کنکور نمونده، سر تا پا استرس شدم و 7 ساعت درس خوندم! برای من که بی سابقه بود...

لحظات آخر خیلی مهم هستن؛ چون به مرور اختصاص داده میشن؛ و حتی جایی خوندم که رتبه سه کنکور ارشد گفته بود که موفقیتم رو مدیون مرور های کافی هستم!

الان مدت ها بود که نیومده بودم نت که حتی ایمیل هامو چک کنم، ولی این چند روزه اصلاً درس نخوندم...

خیلی سخته که مطمئن باشی که خوندی؛ ولی مطمئن نباشی که قبول میشی؛ و خیلی سخته این همه وقت درس بخونی و فقط 4 ساعت امتحان پس بدی!

اگه یه روزی رئیس یه دانشگاه می شدم، آزمون ورودی ش رو تو چند تا آزمون برگزار می کردم؛ نه فقط توی یک روز!

سال گذشته کنکور مدیریت کسب و کار، ( که من میخام شرکت کنم) ریاضی عمومیش انقدر آسون بود که یه لحظه از خودم پرسیدم نکنه اشتباه پرینت کردم... مثل این بود که یکی از استادای معمولی مون (نه سخت گیر و نه راحت) یه امتحان از ریاضی عمومی 1و2 گرفته باشه؛ البته سه سؤال از معادلات دیفرانسیل توش بود که من اصلاً یادم نبود...

این که خوندم شکی نیست؛ ولی سؤالات کنکور یه مدل خاصی هستن، مثلاً اگه برای جواب دادن یک سؤال سه تا چیز لازم باشه که آدم بدونه، من اون سه تا چیز رو بلدم ولی نمی تونم کنار هم بذارم و به جواب برسم... اعتماد به نفسم رفته پایین... خدا کنه روز کنکور این طوری نباشم...

میلان
مثل اینکه دارم بزرگ میشم!
نشون به اون نشون که حرف های کلیشه ای دارن برام رنگ می گیرن! گاهی فکر می کردم که حرفای مامان بابام همه ش تکراریه و کلیشه است و به قول یه بنده خدایی من باب احترام چشم می گفتم... گاهی هم درباره ی حرف استادا، همین نظرو داشتم.
چقدر به نظرم خنده دار بود که می دیدم تو حکایت های قدیمی نوشته استاد مارا پندی ده...
الان خودم به جایی رسیدم که فقط تو اینترنت دنبال یه حرف حسابی می گردم؛ تکراری ترین حرفای پدر مادرم منو به فکر فرو می بره... و کلیشه ای ترین حرفای استادام به نظرم جذاب و کاربردی میاد.
این یعنی که من بزرگ شدم. نه؟!
میلان


تازگی ها تو متن حدیث کساء دقت کردم و متوجه شدم که هر بار که بچه ها میان به مادرشون سلام میدن؛ تو یه کلمه سلام میگن؛ ولی مادر تو دو کلمه جواب میده؛

روز مادر ها باید به همچین چیزی فکر کنم!! :-)

عیدتون مبارک...

روز مادر مبارک...

میلان
امروز رفته بودم دانشگاه پیش یکی از استادامون. اولش گفت شما دانشجوی من بودی؟ دقیق نگام کرد. بعد که فامیلمو گفتم وانمود کرد که شناخته. ولی انگار واقعاً شناخته بود... پرسید حالا که درست تموم شد چی کار می کنی؟ گفتم فعلاً می خونم برای ارشد... پرسید: بعدش چی؟ گفتم هیچی اگه انگیزه داشته باشم شاغل می شم وگرنه هیچی! لبخند زد و جواب تأمل برانگیزی داد: خیلی ها متأسفانه میان دانشگاه و آخرش هیچی! البته کسی که واقعاً استعدادشو داره باید بیاد! ولی خیلیا علی الخصوص دخترا فقط خودشونو پیر می کنن!
من اون لحظه فقط لبخند زدم؛ و البته دیگه مثل گذشته نیستم که مثل بچه ها فوری بهم بربخوره! اون لحظه انگار منظورش من نبودم ولی دقیقاً منظورش من بودم! اما دقیقاً چرا گفت خودشونو پیر می کنن؟ شاید می خواست بگه که پیر شدی این دو سال که ندیدمت! ولی واقعیت اینه که هنوزم راننده تاکسی ها بهم می گن عموجون! با وجودی که 25 سالمه! شاید می خواست بگه که کاش دانشگاه نمی اومدی می رفتی شوهر می کردی! که اینم هیچ تداخلی نداشت، فقط پیش نیومده که ازدواج کنم! می خواست بگه خیلی خرخونی کردی خودتو خسته کردی خیلی اضطراب کشیدی خودتو پیر کردی! که قطعاً من هرگز این کارو نکردم! واقعاً چرا گفت خودشونو پیر می کنن!؟ چقدر یک کلمه ی یه استاد می تونه مدت ها ذهن یه دانشجو رو درگیر کنه! یعنی خدا می دونه که چقدر انگیزه هام تحلیل رفت!!! خیلی طول می کشه تا دوباره مثل اولم بشم...
هرگز فکر نمی کردم که منو یادش نیاد؛ سر کلاس خیلی به من اهمیت می داد... واقعیت همینه که امروز خیلی چیزا دستگیرم شد؛ اونم این که استاد زود دانشجو رو فراموش می کنه؛ ولی دانشجو هیچ وقت استادو از یاد نمی بره... اتفاق تلخیه...
میلان

درباره مکتوب کردن توی حل مسائل و مشکلات زندگی زیاد شنیدیم همه مون! ولی هیچ کس عمل نمی کنه! در واقع مثل یک حرف کلیشه ای شده که همه حفظیم ولی کمتر عمل می کنیم؛ من برای قبولی تو کنکور ارشد طبق کتابی که خونده بودم؛ انگیزه هامو نوشتم.

و حس می کنم که خیلی فایده داشت، یکی از مهم ترین فایده هاش این بود که لحظه اول فقط یه انگیزه به ذهنم می رسید ولی وقتی دونه دونه نوشتم؛ 25 تا انگیزه شد! در واقع اینجا میشه گفت خودم هم نمی دونستم انقدر انگیزه ام قویه!

فایده دوم اینه که هر لحظه که حس کنم انگیزه ام ضعیف شده و دیگه دارم بنزین تموم می کنم؛ اون صفحه دفترمو نگاه می کنم انگیزه هامو می خونم و دوباره انرژی می گیرم بدون اینکه دو ساعت فکر کنم و انگیزه هامو یاد آوری کنم؛ در واقع یه جور صرفه جویی در وقت هم هست!

فایده سوم اینه که همون لحظه های حساس که آدم نمی تونه بین درس خوندن و هزار کار دیگه درس خوندن رو انتخاب کنه؛ -و قطعاً آدم دلش می خاد اون کار دیگه رو انتخاب کنه- با خوندن اون انگیزه ها در یک لحظه مثل یه بچه خوب میری می شینی سر درس و کار های دیگه رو به آینده موکول می کنی...

میلان

خواهرم دو تا پسر شیطون داره؛ هر دفعه میایم خونه اش یه کاری کرده که عجیب غریب باشه اونم از دست بچه ها! سبد سیب زمینی هاشو گذاشته رو کابینت چون کوچیکه میاد دست میزنه. یخچالشو قفل میکنه چون میان میرن تو یخچال. رو پرده اش آهنربا زده که بچه ها یادشون نیفته برن پنجره رو باز کنن. تلویزیون رو زدن به دیوار. مبلا رو جوری چیدن که دستشون به کلید برق نرسه. دستگیره کابینت ها رو کلا دراوردن به همه شون هم قفل کودک زدن. روی دستگیره اتاق خواب سوزن چسبونده چون بزرگه میره کوچیکه رو بیدار میکنه. کوچیکه میره بزرگه رو بیدار میکنه! قیچی ها و چاقو ها کلا روی یخچالن. فیوز اتاقا رو قطع میکنن تا اینا خاموش روشن نکنن...

حالا کلی کار کرده ولی میگه تمام این ترفند ها فقط یه روز دوام داره؛ روز دوم راه حلی برای این ترفند ها پیدا میکنن. شکست ناپذیر و خلاقن... :-D جالب اینجاست همش با هم دعوا دارن اما موقع شلوغی کردن متحد میشن! :-D

داشتن بچه باهوش هم نعمته؛ هی تو دنبال روش میگردی. هی اونا روش های جدید کشف میکنن...

میلان
مهر ماه توی سخنرانی درباره کنکور یه آقایی صحبت می کرد و یه جمله ای گفت که هر جا نگاه می کنم جمله ی اونو می بینم گفت که کنکور سرنوشت آدما رو تغییر می ده از این رو به اون رو می کنه؛ چه خانواده هایی که با قبول شدن بچه هاشون تو کنکور پیشرفتی کردن که هرگز فکرشو نمی کردن...
یه خانم مسن از فامیلای ما دوست قدیمی شو دیده، که قبلاً ها یه مقدار با فقر دست و پنجه نرم می کرد؛ بعد از سال ها اونو با همون چشم میدید؛ نگو که الان پسراش همه دکتر مهندس شدن دیگه خبری از فقر گذشته نیست...
خیلی عجیبه؛ اکثر آدما که کودکی فقیرانه ای داشتن، آینده شون فوق العاده شده، و اکثر کسایی که می شناسم کاملاً مایه دار بودن و برای کنکور بچه هاشون هر چقدر می تونستن خرج کردن، اون بچه ها هیچ موفقیت آنچنانی به دست نیاوردن...
فیلم سخنرانی یه آقایی رو می دیدم که به نظر می رسید خیلی کارش درسته، یه بچه دبیرستانی آخر همایش ازش پرسید چی شد که شما انقدر موفق شدین؟ گفت نیاز!
یه بنده خدایی هم هست که از تمام این قوانین مستثناست، هم مایه داره هم داره پله های ترقی رو یکی یکی بالا میره! خیلی رو اعصابه میخام بدونم چی تو مغزشه :-)
میلان
همیشه روز تولد من، مادرم و خواهر برادراش یاد برادر از دست داده شون می افتن به دلیل اینکه دو سال قبل از تولد من درست روز تولد من از دنیا رفته... چرا باید تصادفاً این دو تا اتفاق با هم رخ بده؟ چرا مردم به جای اتفاق خوبی مثل تولد من یاد اتفاق غمگینی مثل مرگ برادرشون بیفتن؟ چرا همیشه مادرم تولد منو قاطی می کنه؟ چرا همیشه یادش میره...
زیاد دنبال دلیل می گردم ولی دلیلش فقط درده! اون اتفاق 27 سال پیش افتاده و هنوز دردش تازه است. من 25 سال پیش دنیا اومدم و انقدر هم مادرمو حرص دادم که نگو...
تقریباً 99 درصد آدمایی که من دیدم، دنبال اتفاقات غمگین هستند؛ هیچ وقت به شادی هایی که داشتیم نگاه نمی کنیم... به هزاران بلایی که هر روز از سرمون رد می شه و ما حتی نمی فهمیم؛ به هزاران بهانه برای شاد زندگی کردن فکر نمی کنیم و دقیقاً همون چیزایی رو می بینیم که باعث غمگین شدن ما میشه...
25 سال شده که من پا به این دنیا گذاشتم؛ یه روزایی بود که فکر می کردم 25 سال چقدر زیاده! می گفتم یعنی میشه منم 25 ساله بشم؟!؟! 
میلان