دست نوشته های دانشجویی

این یک وبلاگ شخصی است.

دست نوشته های دانشجویی

این یک وبلاگ شخصی است.

مشخصات بلاگ

از این انتگرال گرفتن ها تنها سودی که عایدم شد این بود که همه چیز میتواند برگردد...

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

من خیلی دیدم که مهندسای کامپیوتر وقتی به مشکل برمیخورن و میخان تو نت جستجو کنن؛ از صفحات انگلیسی استفاده می کنن ولی من معمولا اول تو صفحات فارسی می گردم اگه نبود میرم سراغ انگلیسی ها. البته شاید دلیلش اینه که من مهندس کامپیوتر نیستم!

امروزم تو سایت دانشگاه همین اتفاق افتاد. مهندس سایت تو صفحات انگلیسی گشت و کلی چیز دانلود کرد ولی چیز به درد بخوری پیدا نکرد. من با یک جستجوی فارسی تونستم یه سایت فارسی پیدا کنم که دقیق ما رو به جواب رسوند بدون دانلود هیچ نرم افزار جدیدی!

وقتی لینکو پیدا کردم خودمون تعجب کردیم... درست مثل تو فیلما که آدم از یه بچه انتظار نداره که جوابو پیدا کنه مهندسمون همچین حسی به من داشت! :-)

دلیلی نداره که کلا قید صفحات فارسی رو بزنیم...

میلان

یکی از استادامون برامون کتابی گرفتن که از خود نویسنده به دست ما رسیده؛ که از قضا خود ایشون داخل کتاب یه چیزایی یادداشت کرده؛ برای من خیلی هیجان انگیز بود که یادداشت مستقیم نویسنده رو بخونم. بنابراین اون کتاب که دست نوشته نویسنده رو داشت خودم برداشتم. و خدا رحم کرد که خودم برداشتم؛ چون یکی از همکلاسی هام گفت من اگه باشم پاکش میکنم خودم مینویسم... فکرشو کن میخاست دست خط نویسنده کتابو پاک کنه!!!! 

یه رسم خیلی خیلی خوبی تو کشورهای اروپایی هست که نویسنده های معروف کتاب ها میرن تو کتابفروشی ها که کتابهای مردم رو امضا کنن... از وقتی که این موضوع رو فهمیدم دلم میخاد برم تو کتابفروشی های اروپا کتاب بخونم... 

البته راستشو بگم از هر نویسنده ای هم امضا نمیگیرم. مثلا به جز تعداد معدودی از رمان نویس ها رو دوست ندارم. بیشتر همین کتابای علمی و درسی منظورمه. کتابی که باهاش انس بگیری؛ روزگارت با اون کتاب بگذره؛ یا اینکه اون نویسنده یه استاد باسواد باشه؛ چطور کسی میتونه کتابی که دست نوشته ی چنین نویسنده ای روش باشه رو ندیده بگیره؟؟؟؟

میلان

یکی از خوبی های اپلیکیشن های شبکه های اجتماعی داخلی اینه که اعضای فعال نمونه های خارجی دیگه اینجا نیستن. ( خیلی دوست داشتم بجای کلمه فعال ازیه کلمه درخور استفاده کنم. ولی سعی کردم خویشتن دار باشم! ) اول اینکه تند تند پیام میدن. مجبوری جواب بدی. وگرنه ناراحت میشن و میگن چرا ج ن؟! دوم اینکه تو گروه ها هم پیام میدن. که هیچی به اطلاعات آدم اضافه نمیکنه؛ من که اصلا نمیخوندم. بعدش دوباره ناراحت میشن که چقدر بی احساس و بی لیاقتین! این همه پیام فرستادم. وقتی که بهشون میگی پیامات به درد بخور نیست؛ میگن من این پیاما رو گلچین کرده بودم براتون! :-D چقدر خوشحالم که از این چیزا خلاصم...

فقط آدمای درست حسابی کار و زندگی دار اینجاها هستن:-D

میلان

پریشب یه فیلم دیدیم که جالب بود تقریبا بچگونه بود ولی والت دیزنی خیلی وقتا فیلماش جذابه. ولی برای من مفاهیمی که استفاده شده بود جالب بود. اینکه یه جمله از مولانا الهام بخش شخصیت اصلی تو مبارزه با دشمن بود. که ترجمه شده بود: زخم ها محلی هستند که نور وارد میشه... آخر فیلم تونستن با استفاده از عشق و دوست داشتن دشمنو شکست بدن. تو کل فیلم هم دشمن با استفاده از ناامید کردن اونا میخاست شکستشون بده. البته هنوز نقد فیلمو نخوندم. اما علی الظاهر با مفاهیم اسلام همسو بود. فرشته هایی که میگفتن از جنس نور هستند و نمیتونن وارد تاریکی بشن میگفتن که تاریکی از نور سریع تره...

خالی بندی های لازم جهت جذاب کردن فیلم توش پر بود. ولی پس از سالها از دیدن فیلمی پشیمون نشدم...

میلان

یه کتابی میخوندم از داستان های واقعی از زندگی کسانی که از فقر مطلق به ثروت مطلق رسیدن؛ بعضیاشون انصافا شانسی و کاملا اتفاقی یه کار معمولی رو شروع میکنن و پولدار میشن. البته کسی نبود یه شبه پولدار شده باشه؛ و خیلیاشونم با زحمت فراوان به ثروت رسیده بودن. برای من اونایی جالب بودن که با یه شغل معمولی ثروتمند شدن. اولین چیز اینه که خدا به هرکی بخاد روزی میرسونه حتا با شغل عادی. دومیش اینه که حتا تو شغل عادی هم آدم اگه انصاف داشته باشه و ناشکری نکنه و همون کار ساده رو با میل و رغبت و به بهترین نحو انجام بده؛ روز به روز پیشرفت میکنه.

یه مستند میدیدم یه پسر خیلی جوون بود که کارخونه ساخته بود. و موفقیتش رو تو چند نکته خلاصه کرد: پشتکار، دانش فنی و... برام جالب بود که به دانش فنی اشاره کرد. چون  رشته ش تو دانشگاه بوده. اول باید دانش داشته باشی، نداشتی هم به مرور به دست بیاری؛ چون آدمای عادی به کار روتین ادامه میدن؛ ولی آدمای موفق پیشرفت میکنن. واقعا موفقیت اتفاقی نیست!!!

میلان

یه نقطه اشتراک بین من و تمام دوستام هست. اونم اینه که یه تغییر بزرگ میخایم! همه مون احساس یکنواختی میکنیم. حتی من فکر میکردم اگه ازدواج کنم اون تغییر حاصل میشه. ولی اون دوستام که ازدواج کردن هم همین حسو دارن!

می بینم که همه مون داریم میدویم؛ ولی به جایی نمیرسیم. اون تغییری که میخایم کجاست؟! یاد یه جمله افتادم که میگفت افردا ناموفق بی اهمیت ترین کارو به بهترین نحو انجام میدن!

میدویم ولی بی هدف! 

یکی از دوستام که از بیکاری نشسته بود و رفته بود تو گوشی؛ گفتم بیا بهت بافتنی یاد بدم.بدون هیچ دستمزدی! آخه من عاشق بافتنی هستم. جوابی داد که هنوز از فکرش درنیومدم گفت من این همه درس نخوندم که بافتنی ببافم! گفتم حالا خوبه که ترم اول مشروط شدی و انصراف دادی که درس بخونی روزانه قبول شی! خندید. چون هنوزم که هنوزه قراره درس بخونه...

میلان

گاهی فکر می کنم ناشکری یه جور بیماریه. خودش یه جور عذابه! اینکه آدم نعمتی رو داشته باشه ولی نتونه ازش لذت ببره واقعا دردناکه... نتونه با عمق وجودش اونو حس کنه و از اینکه اونو داره با یه نفس عمیق احساس راحتی خیال کنه...

ولی گاهی اوقات اوضاع جور دیگه ای میشه؛ آدم خیلی چیزا داره ولی نداشتن یه چیز خیلی آزارش میده. روحش نمیذاره اون خیالش راحت باشه. افکارش اذیتش میکنه. دیگران که میبینن تصور میکنن بی غم ترین آدم دنیاست... ولی نمیدونن که اون غصه ای داره که هیچ کس نمیفهمه. دوست داشتم درون آدمها رو ببینم ولی دلم نمیخاد کسی درون منو ببینه... چون حس میکنم غیرعادی هستم. انگار فقط منم که اشتباه میکنم. فقط منم که دغدغه دارم. فقط منم که ضعیفم. این بدترین چیزه. فقط نداشتن یه چیز نیست؛ نداشتن خیلی چیزا که وقتی با هم جمع بشه میشه نداشتن آرامش روحی...

میلان

معمولا آدما خیلی از  معلم و استاد شون حرف شنوی دارن. و حرف اونا خیلی براشون ملاکه. یه معلم میشناسم که شاگرداش بسیار زیاد! دوسش دارن. حتابعد از چند سال اگه جایی ببینش بازم همون احترامو بهش میذارن. و حتا بعضی هاشون ازش مشاوره میگیرن. خیلی هاشون! ولی خب هیچ کدوماشون نمیدونن که این معلم تجربه دو ازدواج ناموفق داشته! از این آدم نباید مشاوره گرفت...

یه معلم دیگه رو هم میشناسم که خیلی از خودش مطمئنه. این قدر که اگه کسی تو زندگیش به مشکل می خوره زندگی نامه یکی از بستگانش رو میده اون شخص بخونه که از گرفتاری نجات پیدا کنه. ( درست مثل خودش !) . متاسفانه الان خودش به یه مشکل بدی برخورد کرده؛ از وقتی شنیدم ناراحتم و مشتاقم سریع تر مشکل شو حل کنه. 

میلان

هر کسی میتونه جمله های خوب و ماندگار بگه که اون جمله منحصر به خودش باشه.  اما این حرفا فقط از زبان کسی تاثیر گذار خواهد بود که خودش بهش عمل کرده باشه. شخص باید بزرگ باشه تا بتونه بزرگی رو یاد بده... 

من یه دفترچه داشتم که اسمشو گذاشته بودم دفترچه موفقیت و توش مثل سخنان بزرگان ولی از خودم می نوشتم. یعنی جملات متعلق به خودم بود. یه جورایی تجربه ها و کشف های خودم بود. اما متأسفانه خیلی از این حرفای خردمندانه رو فقط نوشته بودم هرگز عمل نکرده بودم. ولی یه روزی متحول شدم تصمیم گرفتم بهشون عمل کنم و عملیش کردم. از اون به بعد هر وقت دفترچه رو باز میکنم ناخودآگاه میرم اون قسمت رو مطالعه میکنم که قرار گذاشته بودم به سخنان خردمندانه خودم عمل کنم. آدم خودش هم وقتی به خودش اعتماد می کنه که پای حرفش بایسته! 

تا قبل از اون فکر می کردم که هر کسی میتونه سخنرانی انگیزشی موفقیت داشته باشه؛ ولی از اون به بعد فهمیدم نه تنها مردم باید به آدم اعتماد کنن بلکه قبل از مردم هرکسی باید اول اعتماد خودشو جلب کنه...

میلان

توی فیلم ملک سلیمان نبی یه لحظه ای هست که به پیامبر خبر میدن که تو محل حکومت شون شورش شده. درحالیکه پیامبر و یارانشون در دورترین نقطه هستن. یه کشتی میسازن و باد اون کشتی رو با سرعت به اونجا میرسونه. و درست در حال میرسن اونجا که شورشیا خیلی جلو اومدن و مردم دارن ناامید میشن ولی همچنان دارن مبارزه میکنن. شاید دیگه به مرحله اضطرار رسیدن. تو اون لحظه وقتی کشتی میرسه واکنش مردم خیلی قشنگ بود. لبخند رضایت رو صورتشون نشست و انگار خیالشون به کل راحت شد. و امید دوباره گرفتن... به حس و حال خوبشون حسودیم شد. اون لحظه ای که حجت خدا رسید؛ آقاشون و سرورشون رسید. وقتی چهره مصمم و پرقدرتش رو دیدن. وقتی که امید از دست رفته شون دوباره برگشت؛ حسودیم شد که چرا آقای ما نمیاد...

بلخره یه روز میاد که چهره پرقدرت و پرجذبه و شجاعش رو ببینیم و لبخند بزنیم. لبخندی که به عمرمون نزدیم...

میلان

یکی از دوستام میخاست درس بخونه خلبان بشه. به هر کس رسید بهش گفتن ما سوار هواپیمایی نمیشیم که خلبانش زن باشه. بهش گفتم من سوار میشم تو برو درستو ادامه بده. گفتش تو هم فقط حرف میزنی به عمل که باشه تو هم سوار نمیشی. خلبانی رو ادامه نداد. ولی یه روز برای اولین بار میخاست پشت فرمون بشینه همه از ماشین پیاده شدن من نشستم اتفاقا نزدیک بود منو به کشتن بده ولی بهش ثابت کردم که پشتش هستم...

اعتماد کردن به کسی که هیشکی بهش اعتماد نمیکنه انصافا کار سختیه. ولی گاهی خیلی لازمه. دو نفر از همکلاسی هامون شدیدا به اپلیکیشن های ایرانی بی اعتمادن. دلیل هاشون فقط به درد خودشون میخوره. ولی خیلی دلم میخاست بهشون بگم شما ها مادرین. فرض کنید پسرتون کلی برای چیزی زحمت کشیده باشه؛ مردم با دلایل بسیار قانع کننده به زحمات پسرتون بی اعتماد باشن. اون موقع چه کار می کنید؟!

من معمولا همه موضوعات رو احساسی میکنم! ولی از جنبه های منطقی هم بهش نگاه میکنم. اکثر اوقات پیش بینی های اجتماعی من درست در میاد. من مرده شما ها زنده. از این دلایل منطقی برای بی اعتمادی به هم وطنامون پشیمون میشیم...

میلان

یه بنده خدا یه کار اشتباهی کرده بود ما داشتیم قانعش میکردیم که کارش اشتباه بوده زیر بار نمیرفت آخرش گفت ببینید من از کار خودم مطمئنم. دوستم گفت مشکل ما هم دقیقاً همینه! یاد اون جمله معروف افتادم که میگه مشکل دنیا این است که نادان از کار خود مطمئن است ولی عاقل به کار خود اطمینان ندارد. این جمله تازه اون لحظه برای من ترجمه شد. 

خیلی وقتا پیش میاد که نمیشه کسی رو از کار اشتباهش منع کرد. مثلاً معمولاً نمی شه دختری که حجاب خوبی نداره، آگاه کرد؛ چون به کار خودش مطمئنه و آدم میترسه با پرخاش و رفتار نامناسب رو برو بشه! (یعنی اطمینان تا این حد!!!) ولی تا کسی بخاد پشت سر یکی غیبت کنه، اونایی که عاقل ترن میگن ما که مطمئن نیستیم؛ پس پشت سرش حرف نزنیم. حتا اگر با چشم دیده باشن...

برای حمله به سوریه و امثال این کارا چنان اطمینان دارن که دانشمندا به کشف هاشون انقدر مطمئن نیستن...

میلان

یکی از بستگانمون سال ها پیش یه پراید از مهران مدیری خریده بود. منم سریالای طنزشو دوست داشتم. اون موقع برام جالب اومد که طرف اونو از نزدیک دیده باشه! مخصوصاً سریال پاورچینو که دنبالش میکردم. امروز بعد از 15 سال قسمت آخرشو تو شبکه آی فیلم دیدم. چه خاطراتی... ولی الان حتا یک لحظه از برنامه دور همی رو نمیبینم. به خاطر اینکه همش عیب و ایراد های ایرانیا رو به رخ میکشه. و بدتر از اون تماشاچی ها میخندن و تشویق میکنن. طنز بودنش طنزه. ولی از اون قسمت هاش خوشم نمیاد. بنابراین ترجیح میدم کلا نبینم. تلویزیون تو خونه ما شبکه مستنده فقط... 

میلان