دست نوشته های دانشجویی

این یک وبلاگ شخصی است.

دست نوشته های دانشجویی

این یک وبلاگ شخصی است.

مشخصات بلاگ

از این انتگرال گرفتن ها تنها سودی که عایدم شد این بود که همه چیز میتواند برگردد...

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

یه فرقی بین کیفیت تحصیلات الان با گذشته هست که ذهنمو مشغول میکنه و این سوال که آیا میشه کیفیتو مثل گذشته بالا برد؟ برداشت عموم اینه که سواد برای نسل والدین های ما همون پنجم دبستان بود . برای نسل دهه پنجاه لیسانس ؛ دهه شصت  فوق لیسانس و دهه هفتاد هم که ما باشیم دکترا هم بگیریم با سواد نمیشیم.... این سوال که چرا کیفیت پایین اومده خیلی ذهنمو درگیر کرده. و اینکه کیفیت آموزش پایینه یا کیفیت یادگیری؟ نسل ها دارن تنبل و تنبل تر میشن. و البته علم داره هر دقیقه پیشرفت میکنه بلکه هر ثانیه... جواب های متعدد وجود داره. جوابایی که به ذهنم رسیده اولا همه از اول دبستان تو مغزشون این هست که من که نمیتونم با درس خوندن کار پیدا کنم! قاعدتا این ذهنیت مخربه... دو اینکه همه میدونن با ما یا بی ما تکنولوژی و علم پیشرفت سریع خودشو داره پس ما ترجیح میدیم مصرف کننده باشیم تا تولید کننده علم... علت بعد اینکه نسل ها دارن روز به روز تنبل تر میشن و معلم ها هم با خودشون میگن از اینا که چیزی در نمیاد بهشون آسون میگیرم برن بالا فارغ التحصیل بشن... ولی یه علتی که خیلی تفکر برانگیز بود جمله ای بود که پدرم گفت" درس ها پخته نشده، منتقل میشن" ... خب واضحه که معلم و شاگرد ها به هم وابسته اند. شاگرد بی انگیزه معلمو بی انگیزه می کنه و معلم بی انگیزه شاگردو بی انگیزه میکنه... یکی از دوستام چند سال پیش از اینکه مجبور شده بود 28 اسفند بیاد دانشگاه خیلی شاکی بود میگفت مگه اینجا خارجه که همه با انگیزه باشن؟ اینجا همه در اولین فرصت فرار میکنن.. 

آمنه میلان

قبل از اینکه دانشگاه قبول شم خیلی درس خون نبودم تو دانشگاه هم از همون ترم اول اهل درس خوندن نبودم متاسفانه. و این دقیقا یکی از موضوعاتیه که بابتش خیلی حسرت میخورم! ولی نمیدونم چرا همیشه منو دو تا دوستام این اعتماد به نفسو داشتیم که "اگه بخونیم 20 میشیم، حتا از  خرخونا هم بهتر میشیم" !!!! الان که فکر میکنم میبینم خیلی حرف بی اساسیه! یعنی چی اگه بخونم؟! یکی نبود به ما بگه اگه راست میگی بخون! :-D خواهرزاده ام ترم اوله!! رشته اش هم تو سختی عمرا به پای رشته من برسه! از همین ترم اول ترکونده ؛ پدر همه رو درآورده که من درس دارم! هروقت میبینمش داره مطالعه میکنه ! کشته ما رو... انقدر تو کتابخونه دانشگاه رفته کتاب گرفته مسوول کتابخونه فکر کرده ارشده! بعدم تو راهرو دیده کلی باهاش سلام علیک کرده! خودش میگه نمیدونستم تا این حد با مسئول کتابخونه رفیقم! :-D من که 4 ماه دیگه کنکور دارم مثل اون نیستم... البته کار اون قطعا درست تره! چیزی که بهش رسیدم اینه که همیشه به خودم میگم چه قصد ادامه تحصیل داشته باشی چه نداشته باشی خوب درس بخون؛ فقط به خاطر اینکه از زندگی لذت ببری...

آمنه میلان

* بعد از اینکه درس خوندنم تموم میشد کتابامو نمیتونستم ببندم. نمیدونم چرا این عادت بدو داشتم به همین خاطر قبل از خواب مجبور بودم نیم ساعت وقت بذارم اتاقمو جمع و جور کنم چون هر کتابی باز میموند دلم نمیاد کتابو ببندم همه ش حس می کنم که درس خوندنم تموم نشده؛ یه دفعه نگاه میکردم دور و برم پنج تا کتاب باز مونده! خیلی زحمت میکشیدم گاهی اوقات هر چی دم دستم میومد میذاشتم لای کتاب. بعد می دیدم موبایلم لای یه کتابه اتودم لای یه کتاب؛ یه دسته چکنویس لای یه کتاب؛ دیگه هیچی پیدا نمی کردم جاچسبی میذاشتم که بسته نشه...

برای حل این معضل رفتم یه بسته گیره کاغذ خریدم که هر جا که رسیدم گیره بزنم. اوضاع خوب شده بود تا اینکه گیره ها با بسته اش گم شد...

* با دوستم قرار گذاشتیم کتابامونو تعویض میکنیم؛ دوستم تماما تست ها رو علامت زده خودشم عمدا رفته جواب درستو زده! یعنی از خودش نپرسیده چرا مردم جوابا رو علامت نذاشتن؟ یا حتا وقتی جواب زیر سؤال باشه باز هم علامت زده. اصلا معنی کاراشو نمیفهمم. هیچ جوره زیر بار نمیره...

* هر چی سعی میکنم نمیتونم بیشتر از 6 ساعت درس بخونم ؛ بعضیا چجوری میتونن 12 ساعت درس بخونن؟ البته جواب سوال معلومه؛ فقط ده نفر جزو ده نفر اول کنکور میشن! 

آمنه میلان

تقریباً یک سال پیش اصلاً دلم نمی خواست کنکور ارشد شرکت کنم. اصلاً نمی خواستم ادامه تحصیل بدم. یه جرقه از همون جرقه های تو فیلما تو زندگی دانشجوییم پیش اومد. انگیزه ادامه تحصیل پیدا کردم. راستش الان که رسماً داوطلب کنکور ارشد شدم دارم کمی جدی تر مطالعه می کنم. احساس می کنم دوباره بچه شدم مثل اون وقتا که کنکور کارشناسی می خواستم شرکت کنم...

به قول یه مشاور کنکور می تونه زندگی یه شخصو تغییر بده. می تونه از این رو به اون رو بشه. و می تونه بدتر یا بهتر بشه. راستش من دانشگاه اومدم تازه تنبل تر شدم. حس می کنم برای کنکور خیلی سطح بالاتر خونده بودم تا توی دانشگاه...

بعد از اولین کوییز که استاد تو درس ریاضی 1 ازم گرفت گفتش من از همه ذهن ریاضی تری دارم. شاید به خاطر همون عمیق خوندنا بود. ولی خب برای کنکور عمیق خوندن مهم نیست. کنکور یه مهارت می خواد باید خیلی سریع عمل کنی. چیزی که من متأسفانه خیلی نداشتم. شاید برای کنکور ارشد جبران کنم...

آمنه میلان

برادر زاده ام اومده ازم سوال میپرسه که چرا ما دو تا قلب نداریم؟ چرا خدا کهکشان رو آفرید؟ چجوری گچ روی تخته سیاه می نویسه؟ ... به اینجا که رسید گفتم تو میدونی چطوری پاک کن مدادو پاک میکنه؟ گفتش آره بابا. ذرات پاک کن چسبناک تر از کاغذه و فرآیند وولکانیزه رخ میده و ... منم لبخند زدم. 

نسل جدید و هزار تا سوال. آخه قشنگیش اینجاست که فکر میکنن بلد نیستی که جواب نمیدی! چون خودم هم بچه بودم ههمین جوری بودم... ولی دقیقا هر قدر سوال بدیهی تر باشه جواب دادن سخت تره...

آدمی هم هست که تو این سن به جای اینکه درسای خودشو بخونه، کتابای منو برداره بخونه...

آمنه میلان

یکی از موضوعاتی که قطعا هر کسی حداقل یکبار تو زندگیش درگیر اون بوده اینه که تکنولوژی تا کجا قراره پیشرفت کنه. بلخره یه روزی قراره برسه که هر کسی میتونه بیکار باشه. ولی معمولا با هر کسی که درباره این موضوع صحبت میکنم میگه کسی باید باشه که وسایل لازم رو طراحی کنه. این جواب کاملا کلیشه ای احتمالاً جواب خیلی سوالاست. به این دلیل که انسان هرگز سیر نمیشه. و علت بعدیش هم اینه که دنیا هرگز جای آسایش نیست. و البته به لحاظ قوانین فیزیکی هرگز بازدهی یک نیست. هر وسیله تکنولوژیکی احتیاج به تعمیر پیدا میکنه. و یک روز هم فرسوده میشه و احتیاج به تعویض پیدا میکنه. احتیاج داره به روز بشه و دست آخر یک روز مثل همه وسایل دیگه از رده خارج میشه. ما الان توی عصری هستیم که کسی از شنیدن خبر جدید و عجیب از پیشرفت تکنولوژی تعجب نمیکنه. هر روز شاهد چیزای عجیب هستیم. و این سوال دایما تو ذهن همه هست که آخر تکنولوژی چیه؟! خیلی سوال هیجان انگیز و بحث برانگیزیه. ولی هنوزم معتقدم که روزی وجود نداره که تکنولوژی به ته برسه. در واقع مثل اینه که بگیم دنیا به تهش برسه. حتی تو عمق آسایش هم یه چیز وجود داره که اجازه نمیده راحت و بیکار بشینیم!!!

آمنه میلان

روی یکی از هزاران تبلیغاتی که دوران دبیرستان بهمون میدادن جمله ای نوشته بود که هرگز یادم نمیره "موفقیت تصادفی نیست. همراه شما تا موفقیت زمان می گذرد" اینکه زمان میگذره واضحه! ولی جمله تفکر انگیزه...

باز هم تو یه همایشی تو دوران دبیرستان سخنران درباره زمانی که ماها هدر میدیم حرف زد و گفت مثل اینه که هر شب توی قرعه کشی 24 میلیون برنده میشی به شرطی که توی یک روز تمومشو خرج کنی! و چون هر شب توی اون قرعه کشی برنده میشی دیگه تکراری میشه و دیگه نمیخای ازش استفاده کنی...

واقعیت اینه که گاهی با خودم میگم ایکاش بین این چیزایی که برای موفقیت تبلیغ میکنن کسی بود که زمان بفروشه! فقط زمان! مقدمه اش هم این باشه : " آیا تمام جوانی خود را هدر داده اید؟ آیا در گذشته هرگز برای موفقیت گامی برنداشته اید؟ نگران نباشید. با ما به گذشته برگردید." ...

آمنه میلان

 هرکی ازم میپرسه تلگرام داری؟ میگم نه! اول با تعجب میگه چرا؟ بعد میگه خوش به حالت :-D و بعد از چند دقیقه میگه نصب کن چیز بدی نیست! درست مثل واکنش همه نسبت به این که نوشابه نمی خورم. اول میگن خوش بحالت بعد میگن بخور ضرر نداره! برام جالبه که واکنش 99 درصد اشخاص همینه! چیکار کنم چشمم از شبکه های اجتماعی ترسیده! از بس که مردم معتاد میشن! انقدر از گوشیم کم استفاده میکنم که بعد از این همه وقت تازه فهمیدم که امکان عکس انداختن از متن با کیفیت داره. اونم من! که یکی از پیشکسوت های عرصه عکاسی از جزوه و کتاب هستم! از دبیرستان من این کارو میکردم. اون موقع هنوز گوشی اندروید اصلا نبود!

آمنه میلان

از من بپرسن میگم چیزایی تو مایه های تلگرام اصلا شبکه اجتماعی نیست بلکه برعکس شبکه انفرادیه! بخاطر اینکه هر کس که تو تلگرام باشه اصلا با آدمایی که اطرافش هستن حرفی نداره و اهمیتی هم قایل نیست .... راستش دلم از شبکه های اجتماعی پره! به این علت که دوستامو میبینم که شبا تا دیر وقت پای موبایل وصبح هم قبل از سلام پای گوشی هستن. راستش دیگه واقعا شورشو در میارن مردم. من اصلاً خوشم نمیاد وهمیشه فقط یه جمله میگم اونم اینه که این وقتایی که داری پای این کانال و اون کانال هدر میدی جوونی خودته!

آمنه میلان

یه استاد داشتیم تو یه درسی قرار شد درباره منطق فازی صحبت کنه اونم خارج از کلاس. یعنی نمیخاست تو امتحان بیاره. پایان نامه های مختلف بهمون نشون میداد و نکته هاشونو میگفت. بعد از هر پایان نامه یه سری تکون می داد برامون سوال شد که چرا همه ش سر تکون میده.  مخصوصاً من که تو کلاس به تمام حرکت های استاد توجه می کنم. آخر سر نتونست چیزی نگه اعتراف کرد نویسنده تعداد زیادی از اون پایان نامه ها و مقاله هایی که نشونمون داد شاگردای خودش بودن! و به قول خودش الان برای خودشون یه چیزی شدن! آدم شدن:-D

علت افسوس خوردنش این بود که شاگرداش این همه پیشرفت کردن و مقاله های مختلف و معروفی نوشتن؛ ولی اون هنوز تو دانشگاه درگیره... از طرفی آدم خوشحال میشه و به دانشجوهاش افتخار میکنه و از طرفی برای خودش افسوس میخوره... البته ناگفته نماند که منطق فازی که یه گرایش جدیده خیلیا رفتن سراغش تند تند مقاله نوشتن و خیلی از استادا میگن دیگه منطق فازی هم از مقاله اشباع شده! اما به نظر من هیچ کجا تو ریاضی مقاله نوشتن کار آسونی نیست...

همیشه وقتی یه چیز جدید میاد بعضی از پیشکسوت ها مخالفت می کنند و این کاملاً طبیعیه. منطق فازی هم چیز جدیدی بود که جدیدتر ها بیشتر ازش نفع بردن.  بازم شاخه های جدیدی هست که من با استادام درباره این شاخه ها حرف زدم و فقط یکی شون از این شاخه های جدید استقبال کردند بقیه ردش کردن و حتی یکی از استادام گفت که این رشته ها فرار از ریاضیاته... 

من درباره این حرفا فکر کردم و هزار بار از طرف دوستان به رشته ها و شغل های مختلف دعوت شدم. و فکر می کنم تو دنیا هیچی مثل ریاضی باعث پیشرفت نمیشه... و تنها به دلیل سختی ریاضی نیست که میخام تغییر رشته بدم بلکه به این دلیله که نمی تونم این پیشرفتو کسب کنم و فقط حسرت میخورم وگرنه سختی ریاضی یکی از جذابیت های اونه...

آمنه میلان

هیچ وقت تو زندگی چای خور نبودم ولی این چندوقت که مامانم منو با خودش می بره روضه و چای تعارف میکنن میگه چای روضه است بخور! و منم مجبور میشمبخورم می ببینم که مزه اش انگار خوبه و یه کوچولو با بقیه چای ها فرق داره... از طرفی همسایه ها می دونن که خیلی چای خوب نیست بعضی روزا چای به یا چای سبز یا چای به لیمو میارن... خلاصه این چند وقته به لطف روضه ها چای خور شدم...

آمنه میلان

همیشه و همه جا می نویسن که خلاقیت خیلی خوبه و سعی کنید خلاق باشید و از اینجور حرفا... ولی من یه مجله خوندم که نوشته بود خلاقیت تو جامعه تصویر خوبی نداره. مثلاً معلم از دانش آموز خلاق خوشش نمیاد! :-D و برای اولین بار دیدم کسی حق گفت... :-)

من زمان مدرسه فکر می کردم خیلی باهوش و خلاقم. چون خیلی از معلما بهم میگفتن باهوشی. و بعضی معلما هم به صورت مستقیم بهم بی محلی میکردن. و ازم بدشون میومد....

بعدها که رفتم دانشگاه هم کلاسیام بعضی هاشون خیلی باهوش تر و خیلی هاشون هم پرتلاش تر از من بودن...

تا یه جاهایی فهمیدم چرا اینشتین میگه نبوغ 99 درصد تلاش و یک درصد خدادادیه...

جالب اینجاست که خیلی از همکلاسی هام گذشته هاشون از من درخشان تره تازه فهمیدم دنیا خیلی بزرگتر از تصوراتم بود...

هرچند که من دنیا رو متفاوت از بقیه و متفاوت از گذشته میبینم ولی باز طرفدار خلاقیت هستم.

آمنه میلان

نسل ها که جلوتر میرن تکنولوژی هم که روز به روز پیشرفت میکنه اینا هم خود به خود باهاش آشنا میشن. قدیما بزرگتر ها فکر میکردن که ما خیلی باهوشیم که فوری طرز کار انواع گوشی و کامپیوتر ها رو بلد میشیم ولی به نظر من اصلا ربطی به هوش نداره و جدیدا به این نتیجه رسیدم که حتی به سواد هم ربطی نداره!

همه نسل ما بلدیم با تلگرام و اپلیکیشن های مختلف کار کنیم ولی بعضی هامون هنوز بی سوادیم.

همه خوندن نوشتن بلدیم ولی دیگه بی سوادی تعریف دیگه ای پیدا کرده. بی سوادی یعنی اینکه برای انجام کارهات به کسی دیگه محتاج باشی و خودت از پس اونا برنیای.

بعضی هامون تحصیلات دانشگاهی هم داریم ولی مثلا بلد نیستیم ایمیل بزنیم. چون شب و روزمونو به بطالت می گذرونیم.

یه استاد سن بالا داشتیم برنامه نویسی درس میداد با یه نگاه به یه برنامه طولانی اشتباهشو میفهمید. نظمش حتا از استادای جوون بهتر بود. هروقت تو زندگی  به آدمای مسن فکر میکنم و با خودم میگم که همه نسل های قبل از تکنولوژی و علم روز عقب هستند یاد اون استاد می افتم که از همه با سواد تر بود. و وقتی کسی میگه ما نسل جوان از نسلای قبل باسوادتریم یاد خودمون می افتم که گاهی ندانستن هامون شرم آوره! 

برادر زاده ام 4 سالش بود اومد نشست کنارم که به زور میخاد تو لپتاپ نقاشی بکشه وقتی گرفت تو دستش فوری انگشت کشید رو مانیتورش! گفتم عزیزم لمسی نیست! و قاعدتا با تاچ پد بلد نبود کار کنه ! یک لحظه حس کردم که پیر شدم! احساس کردم لپتاپم هندلیه! نه اصلا ذغالیه! نسل جدید دراکولاست!

آمنه میلان