دست نوشته های دانشجویی

این یک وبلاگ شخصی است.

دست نوشته های دانشجویی

این یک وبلاگ شخصی است.

مشخصات بلاگ

از این انتگرال گرفتن ها تنها سودی که عایدم شد این بود که همه چیز میتواند برگردد...

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۳ بهمن ۹۵، ۰۱:۲۳ - پاک باخته
    :))
  • ۱۶ بهمن ۹۵، ۱۲:۰۲ - آقای میم
    :))
مهر ماه توی سخنرانی درباره کنکور یه آقایی صحبت می کرد و یه جمله ای گفت که هر جا نگاه می کنم جمله ی اونو می بینم گفت که کنکور سرنوشت آدما رو تغییر می ده از این رو به اون رو می کنه؛ چه خانواده هایی که با قبول شدن بچه هاشون تو کنکور پیشرفتی کردن که هرگز فکرشو نمی کردن...
یه خانم مسن از فامیلای ما دوست قدیمی شو دیده، که قبلاً ها یه مقدار با فقر دست و پنجه نرم می کرد؛ بعد از سال ها اونو با همون چشم میدید؛ نگو که الان پسراش همه دکتر مهندس شدن دیگه خبری از فقر گذشته نیست...
خیلی عجیبه؛ اکثر آدما که کودکی فقیرانه ای داشتن، آینده شون فوق العاده شده، و اکثر کسایی که می شناسم کاملاً مایه دار بودن و برای کنکور بچه هاشون هر چقدر می تونستن خرج کردن، اون بچه ها هیچ موفقیت آنچنانی به دست نیاوردن...
فیلم سخنرانی یه آقایی رو می دیدم که به نظر می رسید خیلی کارش درسته، یه بچه دبیرستانی آخر همایش ازش پرسید چی شد که شما انقدر موفق شدین؟ گفت نیاز!
یه بنده خدایی هم هست که از تمام این قوانین مستثناست، هم مایه داره هم داره پله های ترقی رو یکی یکی بالا میره! خیلی رو اعصابه میخام بدونم چی تو مغزشه :-)
آمنه میلان
همیشه روز تولد من، مادرم و خواهر برادراش یاد برادر از دست داده شون می افتن به دلیل اینکه دو سال قبل از تولد من درست روز تولد من از دنیا رفته... چرا باید تصادفاً این دو تا اتفاق با هم رخ بده؟ چرا مردم به جای اتفاق خوبی مثل تولد من یاد اتفاق غمگینی مثل مرگ برادرشون بیفتن؟ چرا همیشه مادرم تولد منو قاطی می کنه؟ چرا همیشه یادش میره...
زیاد دنبال دلیل می گردم ولی دلیلش فقط درده! اون اتفاق 27 سال پیش افتاده و هنوز دردش تازه است. من 25 سال پیش دنیا اومدم و انقدر هم مادرمو حرص دادم که نگو...
تقریباً 99 درصد آدمایی که من دیدم، دنبال اتفاقات غمگین هستند؛ هیچ وقت به شادی هایی که داشتیم نگاه نمی کنیم... به هزاران بلایی که هر روز از سرمون رد می شه و ما حتی نمی فهمیم؛ به هزاران بهانه برای شاد زندگی کردن فکر نمی کنیم و دقیقاً همون چیزایی رو می بینیم که باعث غمگین شدن ما میشه...
25 سال شده که من پا به این دنیا گذاشتم؛ یه روزایی بود که فکر می کردم 25 سال چقدر زیاده! می گفتم یعنی میشه منم 25 ساله بشم؟!؟! 
آمنه میلان

به دوستم میگم جدیداً گردن درد گرفتم، شروع کرده برام داستان تعریف کردن از دوستش که میگه ای کاش تهران قبول نمیشدم! گفتم چرا؟ گفت از بس که درس خونده گردن درد گرفته همه ش سرش تو کتاب بوده، بلخره تونسته ارشد تهران قبول شه؛ ولی دائماً این دکتر و اون دکتر میره که درمان بشه... حالا دوستم میگه نمیخاد دیگه درس بخونی تو هم به سرنوشت اون دچار میشیا! 

آخه من از دوستم بیشتر می خوندم من ریاضی عمومی رو تموم کردم، بقیه درسا رو هم نصفه خوندم؛ الان دو سه هفته است که گردن درد گرفتم هیچی درس نخوندم...

دوستم میگه زبانو می تونی در حالت لم دادن هم بخونی نمی خواد به خودت فشار بیاری! میگم خب زبان ضریبش یکه! اون یکی ها ضریباشون دوئه اونا مهمترن... خلاصه که حرف اون شد دیگه این چند وقته حسابی از برنامه ام عقب افتادم...

انگیزه ام قوی بود، الان پشتم باد خورده؛ اون دختر تنبل درونم میگه حالا همین قدر که خوندی کافیه ها... تهران قبولی... به خودت فشار نیار...

آمنه میلان

گاهی بعضی سؤالا میشن که انقدر سختن؛ حتی بعد از دیدن جواب کاملاً تشریحی هم آدم نمی فهمه که بتونه حلش کنه! این از اون قاعده ی "معما چو حل گشت آسان شود" مستثناست؛ و اون چیزی نیست جز ریاضی!

بعضی از سؤالا جوری طراحی شدن که آدم فکر می کنه مغز بشر هم می تونه انقدر دقیق سؤال طراحی کنه؟! یه مشاوری برامون صحبت می کرد می گفت وقتی طراحی سؤالات کنکور می افته دست آدم تمام خوی های بد پنهان درون آدم که خفته بودن، بیدار میشن! انصافاً بعضی سؤالات انقدر راه حلشون باحاله که آدم کیف می کنه...

آمنه میلان

دو سه هفته است که آژیر خطر آپارتمانمون بیخودی سر و صدا می کنه گوش همه مون کر میشه؛ ولی خب نمیشه قطعش کرد چون که ممکنه مواقع اضطراری صداش در نیاد... بار اول همه زدیم بیرون فکر کردیم آتیش سوزی شده خصوصاً بعد از جریان پلاسکو از همه چی آدم می ترسه... ولی از اون به بعد فقط دستمو میذارم رو گوشم که صداش اذیت نکنه؛ جالب اینجاست که دیروز رفته بودم کتابخونه؛ اونجا هم هیمن اتفاق افتاد. آژیر خطر بیخودی صدا کرد. همه ترسیدن فکر کردن چیزی شده؛ برای من عادی بود! فقط صداش اذیت کرد!!!دیگه بار اول همه می ترسن؛ بار دوم به بعد میشه چوپان دروغگو. از این میترسم که خدای ناکرده یه بار واقعاً آتش سوزی بشه و من نفهمم!!!

آمنه میلان

یه دوستی دارم که دبیرستان نمونه دولتی می رفت می گفت مورد داریم بعضی از هم کلاسی ها برای امتحانات کلاسی معمولی هم شب با قرص خواب میخابن چه برسه به امتحان اصلی و کنکور... خیلی وقتا دیده شده که اضطراب باعث کاهش عملکرد میشه ولی تو این آدما که عملکرد خوبه. اتفاقا درست روز کنکور یه دختری کنار من نشسته بود که اضطراب و استرس از سر و روش می بارید ولی بعدا شنیدم که تهران یه رشته خوب قبول شد... یه روانشناس به من گفت که برای من این قضیه فرق داره. یعنی من اگه اضطراب بگیرم واکنشم آروم میشه برعکس همه که واکنش سریع تری پیدا میکنن...

ولی هیچ وقت تو زندگی شب قبل از امتحان بیدار نموندم. حتی یه امتحانی داشتم که مطمئن بودم می افتم اگه بخوابم چون چند تا امتحان پشت هم بود نخونده بودم. باز با این وجود خوابم برد... 

قرص خوابم تا حالا به فکرم نزده چون به خودم استرس راه نمیدم... این اواخر برای کنکور یه ذره استرس داشتم ولی بچه ی خواهرم درست مثل یه مسکن قوی عمل میکنه. دو روزه کنارمه اصلا یادم رفته کنکور دارم:-D

انگار هیچ غمی تو زندگی ندارم...

آمنه میلان

یکی از سؤالات تمرینای کتاب آدامز این بود که: خود را در دام قدر مطلق نیندازید. و بعد یک عبارت قدر مطلق کاملاً ساده رو نوشته بود. چیزی که با اطلاعات اولیه از قدر مطلق اونو میشه جواب داد. اما متن این سؤال منو حسابی به فکر فرو برد. و بعد ها جواب خودمو این طور دادم که گاهی اوقات که دانش آدم درباره ی موضوعی بالا می ره سؤالات ابتدایی رو نمی تونه راحت پاسخ بده. و واقعاً قدر مطلق یکی از همون سؤالات ساده ی سخت بود...

دام قدر مطلق یا دام هر چیز دیگه... زندگی پر از دامه... :-)

آمنه میلان

یه سوال نوشته بود سه تا دایره دو به دو و هر سه با یه دایره ی بزرگ مماسند. و نسبت شعاع ها رو میخاست. خدا میدونه چند تا شکل کشیدم اخرم نتونستم دربیارم. سه تا دایره تو یه ردیف کشیدم. سه تا دایره تو هم کشیدم بعد دیدم نمیشه.... یعنی بعضی وقتا حس میکنم دیگه مخم کار نمیکنه بخاطر اینکه بعد از اینکه جواب رو دیدم فهمیدم صورت سوال خیلی واضح توضیح داده بود ... اعتماد به نفسم صفر میشه تو این شرایط... من کنکور قبول میشم یعنی؟؟؟

آمنه میلان
حتی اگر آدمای عادی هم توی حادثه ای از دنیا برن، دردناکه. چه برسه به آتش نشان!
با وجودی که تو فیلما هم دیده شد که عده ای سر راه وایستاده بودن و حقیقتاً برای کار امداد رسانی خلل ایجاد کرده بودن؛ ولی یه عده هم انصافاً خوب عمل کردن که جلوی سازمان اهدای خون صف کشیدن...
تسلیت من به جایی نمی رسه ولی از وقتی که فیلم ریزش اون ساختمونو دیدم، و بعدش هم فیلمای آتش نشانا که برای دوستاشون گریه می کردن، تنها کاری که ازم بر اومده این بوده که دعا کنم حداقل یه عده شون سالم باشن...
داشتم کامنتای این خبرو تو یاهو می خوندم، تا جایی که خوندم همه دلسوزی کرده بودن، حتی یکی نوشته بود با وجودی که می دونم خیلی از ایران متنفریم و ایران دشمن کشور ماست، اما اونا ففط آتش نشان بودن...
ای کاش برای نجات مال مردم جونتونو به خطر نمی انداختید...
اما منم اگر بودم قطعاً باورم نمی شد ساختمونی به اون عظمت فرو بریزه، جوری فرو ریخت که انگار اول یه جعبه ی مقوایی بود...


آمنه میلان

یه فرقی بین کیفیت تحصیلات الان با گذشته هست که ذهنمو مشغول میکنه و این سوال که آیا میشه کیفیتو مثل گذشته بالا برد؟ برداشت عموم اینه که سواد برای نسل والدین های ما همون پنجم دبستان بود . برای نسل دهه پنجاه لیسانس ؛ دهه شصت  فوق لیسانس و دهه هفتاد هم که ما باشیم دکترا هم بگیریم با سواد نمیشیم.... این سوال که چرا کیفیت پایین اومده خیلی ذهنمو درگیر کرده. و اینکه کیفیت آموزش پایینه یا کیفیت یادگیری؟ نسل ها دارن تنبل و تنبل تر میشن. و البته علم داره هر دقیقه پیشرفت میکنه بلکه هر ثانیه... جواب های متعدد وجود داره. جوابایی که به ذهنم رسیده اولا همه از اول دبستان تو مغزشون این هست که من که نمیتونم با درس خوندن کار پیدا کنم! قاعدتا این ذهنیت مخربه... دو اینکه همه میدونن با ما یا بی ما تکنولوژی و علم پیشرفت سریع خودشو داره پس ما ترجیح میدیم مصرف کننده باشیم تا تولید کننده علم... علت بعد اینکه نسل ها دارن روز به روز تنبل تر میشن و معلم ها هم با خودشون میگن از اینا که چیزی در نمیاد بهشون آسون میگیرم برن بالا فارغ التحصیل بشن... ولی یه علتی که خیلی تفکر برانگیز بود جمله ای بود که پدرم گفت" درس ها پخته نشده، منتقل میشن" ... خب واضحه که معلم و شاگرد ها به هم وابسته اند. شاگرد بی انگیزه معلمو بی انگیزه می کنه و معلم بی انگیزه شاگردو بی انگیزه میکنه... یکی از دوستام چند سال پیش از اینکه مجبور شده بود 28 اسفند بیاد دانشگاه خیلی شاکی بود میگفت مگه اینجا خارجه که همه با انگیزه باشن؟ اینجا همه در اولین فرصت فرار میکنن.. 

آمنه میلان

قبل از اینکه دانشگاه قبول شم خیلی درس خون نبودم تو دانشگاه هم از همون ترم اول اهل درس خوندن نبودم متاسفانه. و این دقیقا یکی از موضوعاتیه که بابتش خیلی حسرت میخورم! ولی نمیدونم چرا همیشه منو دو تا دوستام این اعتماد به نفسو داشتیم که "اگه بخونیم 20 میشیم، حتا از  خرخونا هم بهتر میشیم" !!!! الان که فکر میکنم میبینم خیلی حرف بی اساسیه! یعنی چی اگه بخونم؟! یکی نبود به ما بگه اگه راست میگی بخون! :-D خواهرزاده ام ترم اوله!! رشته اش هم تو سختی عمرا به پای رشته من برسه! از همین ترم اول ترکونده ؛ پدر همه رو درآورده که من درس دارم! هروقت میبینمش داره مطالعه میکنه ! کشته ما رو... انقدر تو کتابخونه دانشگاه رفته کتاب گرفته مسوول کتابخونه فکر کرده ارشده! بعدم تو راهرو دیده کلی باهاش سلام علیک کرده! خودش میگه نمیدونستم تا این حد با مسئول کتابخونه رفیقم! :-D من که 4 ماه دیگه کنکور دارم مثل اون نیستم... البته کار اون قطعا درست تره! چیزی که بهش رسیدم اینه که همیشه به خودم میگم چه قصد ادامه تحصیل داشته باشی چه نداشته باشی خوب درس بخون؛ فقط به خاطر اینکه از زندگی لذت ببری...

آمنه میلان

* بعد از اینکه درس خوندنم تموم میشد کتابامو نمیتونستم ببندم. نمیدونم چرا این عادت بدو داشتم به همین خاطر قبل از خواب مجبور بودم نیم ساعت وقت بذارم اتاقمو جمع و جور کنم چون هر کتابی باز میموند دلم نمیاد کتابو ببندم همه ش حس می کنم که درس خوندنم تموم نشده؛ یه دفعه نگاه میکردم دور و برم پنج تا کتاب باز مونده! خیلی زحمت میکشیدم گاهی اوقات هر چی دم دستم میومد میذاشتم لای کتاب. بعد می دیدم موبایلم لای یه کتابه اتودم لای یه کتاب؛ یه دسته چکنویس لای یه کتاب؛ دیگه هیچی پیدا نمی کردم جاچسبی میذاشتم که بسته نشه...

برای حل این معضل رفتم یه بسته گیره کاغذ خریدم که هر جا که رسیدم گیره بزنم. اوضاع خوب شده بود تا اینکه گیره ها با بسته اش گم شد...

* با دوستم قرار گذاشتیم کتابامونو تعویض میکنیم؛ دوستم تماما تست ها رو علامت زده خودشم عمدا رفته جواب درستو زده! یعنی از خودش نپرسیده چرا مردم جوابا رو علامت نذاشتن؟ یا حتا وقتی جواب زیر سؤال باشه باز هم علامت زده. اصلا معنی کاراشو نمیفهمم. هیچ جوره زیر بار نمیره...

* هر چی سعی میکنم نمیتونم بیشتر از 6 ساعت درس بخونم ؛ بعضیا چجوری میتونن 12 ساعت درس بخونن؟ البته جواب سوال معلومه؛ فقط ده نفر جزو ده نفر اول کنکور میشن! 

آمنه میلان

تقریباً یک سال پیش اصلاً دلم نمی خواست کنکور ارشد شرکت کنم. اصلاً نمی خواستم ادامه تحصیل بدم. یه جرقه از همون جرقه های تو فیلما تو زندگی دانشجوییم پیش اومد. انگیزه ادامه تحصیل پیدا کردم. راستش الان که رسماً داوطلب کنکور ارشد شدم دارم کمی جدی تر مطالعه می کنم. احساس می کنم دوباره بچه شدم مثل اون وقتا که کنکور کارشناسی می خواستم شرکت کنم...

به قول یه مشاور کنکور می تونه زندگی یه شخصو تغییر بده. می تونه از این رو به اون رو بشه. و می تونه بدتر یا بهتر بشه. راستش من دانشگاه اومدم تازه تنبل تر شدم. حس می کنم برای کنکور خیلی سطح بالاتر خونده بودم تا توی دانشگاه...

بعد از اولین کوییز که استاد تو درس ریاضی 1 ازم گرفت گفتش من از همه ذهن ریاضی تری دارم. شاید به خاطر همون عمیق خوندنا بود. ولی خب برای کنکور عمیق خوندن مهم نیست. کنکور یه مهارت می خواد باید خیلی سریع عمل کنی. چیزی که من متأسفانه خیلی نداشتم. شاید برای کنکور ارشد جبران کنم...

آمنه میلان