دست نوشته های دانشجویی

این یک وبلاگ شخصی است.

دست نوشته های دانشجویی

این یک وبلاگ شخصی است.

مشخصات بلاگ

از این انتگرال گرفتن ها تنها سودی که عایدم شد این بود که همه چیز میتواند برگردد...

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

تا این اواخر همه ش فکر میکردم اگه کسی اعتقادات اشتباهی داره البته به نظر من؛ باید باهاش بحث کنم تا نظرش برگرده؛ در واقع به این علت که من همیشه سعی میکنم اعتقاداتم تصفیه شده باشه! و البته به این دلیل که خودم توی بحث امکان تغییر دادن نظراتم وجود داره؛ ولی خب برای خیلی ها فقط مهم اینه که حرفش به کرسی بشینه! ولی به چند علت دیگه دلم نمیخاد با کسی بحث کنم. اولیش همین. که مردم مثل من نیستن و سر اعتقاداتشون کورکورانه محکم می ایستن. دو اینکه حرفای آدمو عوض میکنن تحویل کسی دیگه میدن. یه بنده خدا جلوی چشمم یه جمله احمقانه رو به من نسبت داد؛ آدم دهنش بسته میشه! و هم اینکه مشهور میشم به اینکه همیشه مخالفم. مثل اون یارو که میگفت با عرض سلام و مخالفت... و دلیل بعدی اینکه بحث کردن ظاهر خوبی نداره. مردم فکر میکنن داری دعوا میکنی... و آخر سر هم اینکه حس میکنن داری اظهار فضل می کنی و اونا هم شروع میکنن به اظهار فضل... آدم نمیدونه سکوت کنه یا نه؟...

میلان

سال 88 که انتخابات جنجالی بود؛ من درست وسط امتحانات نهایی سوم دبیرستان بودم؛ دوستام همه با انواع دستبند های هواداری میومدن مدرسه. ولی من هیچی. دلیلش این بود که طرفداری از یه شخص خاص رو درست نمیدونستم و الان هم همین نظرو دارم. 

بعضی از اون دوستام از موضع اون طرفداری ها خارج شده. و من هنوزم درکش نمیکنم. در واقع من هرگز درک نمیکنم کسی رو که طرفدار دین اسلام باشه؛ ولی طرفدار حکومت اسلامی نباشه! به قول یه صاحب نظر قبل از انقلاب هم ما مسلمان بودیم هم نماز هم روزه هم زکات هم خیلی چیزا... ما فقط حکومت اسلامی نداشتیم! یعنی به خاطر این معیار، ما تحریم شدیم! خب طبیعیه که تهاجم فرهنگی علیه حکومت اسلامی باشه... اما ما که ادای مسلمون بودن رو درمیاریم چطوریه که هنوز معلوم نیست با خودمون چند چندیم؟ انصافا با خودمون روراست باشیم. یه مسلمون نباید طبق هوای نفس جلو بره. انصافا اگر اسم خودمونو گذاشتیم مسلمون؛ اول با خودمون معلوم کنیم کی هستیم و چی میخایم... طرفداری از یه شخص مسلمون موقتا شاید خوب باشه؛ اما باید اول طرفدار اسلام بود!

میلان
روز دانشجو مبارک....
دانشجویی برای من چیز جذابی بود ولی استادی نه!!! قبلا ها اصلا دوست نداشتم که تدریس کنم دوست نداشتم معلم یا استاد بشم. ولی یه هفته از سر اجبار رفتم درس دادم کلا نگرشم عوض شده. الان دیگه دوست دارم معلم یا استاد بشم. مخصوصا استاد دانشگاه که خیلی جذاب تره. 
به قول یکی از استادامون از طفولیت این سوال تو ذهنمه که چرا دانشجو ها همیشه پشت سر استادا حرف میزنن؟ حتا کسایی که تو عمرشون پشت کسی حرف نزدن هم پایه اند!!! در واقع این انگار جا افتاده که چیز بدی نیست. در حالیکه پشت سر دانشجوهای همکلاسی مون خیلی رفتار بی شخصیتی محسوب میشه!!! دلیلش در اصل معلوم نیست ولی شاید به خاطر این باشه که استادا خیلی در معرض توجه دانشجوها هستن و اغلب دانشجو ها درباره استادا کنجکاون. و همین باعث شده که درباره شون صحبت کنن...
میلان

گاهی وقتا به آدمای اطرافم فکر میکنم  مثلا اعضای خانواده خودم. میبینم که خیلی وقته همو ندیدیم. خیلی پیش میاد که یه نفر مجبوره بره یه شهر دیگه زندگی کنه تا پیشرفت کنه. یکی مجبوره تو مهمونی های فامیلی شرکت نکنه تا پیشرفت کنه. یکی مجبوره دیر به دیر اعضای خانواده شو ببینه تا پیشرفت کنه. هرکس بهم میگه کارم داره یا میخاد ببیندم میگم که امتحان دارم. و خلاصه ش اینه که همه مون داریم می جنگیم تا پیشرفت! ولی نمیدونم که قطعا قراره پیشرفت کنیم یا نه! یکی از دوستام تازه بچه دار شده میگه بچه رو میذارم مهد برم دانشگاه. و منم با دیدگاه منطقی بهش گفتم بچه های این دوره زمونه اگه حداقل نصف روز از مادرشون جدا نباشن جای تعجبه! الان دیگه همه مون همه چیزو با هم میخایم. الان که دوباره بچه دار شدن مد شده؛ همه هم چند تا بچه میخان هم شغل پر درآمد میخان هم تحصیلات میخان هم کنارش مهارت های مورد علاقه شونم میخان داشته باشن. و.... این وسط اوضاع خانما بدتره و وقتشون تنگ تره. هم بچه داری هم خانه داری هم درس هم شغل هم چند تا هنر مثل خیاطی و آشپزی و... و هم چشم هم چشمی های مهمی که خودشونو توش اسیر کردن!  اصلا جو رقابتم نباشه فقط انگار هر چی میگرده گمشده مونو پیدا نمیکنه. از هر دری وارد میشه تا بلخره چیزی باشه که باهاش آرامش بگیره و حس کنه دیگه لازم نیست کارای دیگه ای روامتحان کنه و تو یه موضوع تمرکز کنه و سعی کنه فقط تو یه چیز پیشرفت کنه. آدما همش تو بدو بدو هستن در حالیکه وقت برای همدیگه ندارن... حالا تو این بدو بدو ها یه عده هستن که انصافا تاسف بار هستن. اونایی که صبح تا شب تو تلگرام پلاسن!!!

میلان

میگن قانونی وجود داره به نام قانون جذب. توی آررزو کردن که چندان تجربه ش نکردم ولی تو سوالا و مطالبی که ذهنمو درگیر میکنه خیلی تجربه کردم. مثلا سر کلاس معمولا یا کل ساعت سکوت میکنم یا کلا در حال شرکت تو بحث درس هستم. بخاطر اینکه ترجیح میدم کسی نفهمه درسو فهمیدم یا نه! دوست دارم فکر کنن مثلا امروز خیلی حال و حوصله درسو نداشته که شرکت نمیکنه یا هر چی... جزوه هم که نمینویسم دوستام میگن خیلی تابلویی تو کلاس. از همه مهم تر وقتی موقع درس چیزی نمیگم سعی میکنم برای بقیه سوالا هم سکوت کنم مثلا استاد میپرسه میان ترم کی باشه من نظر نمیدم.( در واقع خیلی وقتا این جور چیزا برام مهم نیست خدا رو شکر! ) که استاد فکر کنه کلا کم حرفم! 

سه شنبه سر یکی از کلاسا حالم به شدت بد بود. و هیچی نمیفهمیدم و کلا سکوت بودم. استادم هرچی میگفت نگام میکرد. چون میدونست کم حرف نیستم و انگار براش سوال بود که من چرا ساکتم!! از سه شنبه تا حالا درگیرم که چرا استاد هر حرفی میزد بمن توجه میکرد. بعد جک گفتنای معمولش هم نگام میکرد بعد نظرخاهی ها و سوالا و جملاتی که تهشونو نمیگفت تا ما بگیم هم نگام میکرد. کم کم داشتم به خودم شک میکردم. گفتم نکنه قیافم تابلو شده که حالم خوب نیست... امروز تو وبلاگ یکی از استادا خوندم که وقتی سوال سخت میپرسه همه ساکتن ولی درباره نظرخاهی های عادی همه صحبت میکنن. فهمیدم قضیه چی بوده... استاد با خودش گفته منو بسنجه ببینه من چمه اول سوال درسی پرسیده هیچی نگفتم. گفته لابد درسو نمیفهمه. بعد جک گفته ببینه درست حدس زده یا نه. دیده من به جکش هم نخندیدم گفته لابد این گوشاش ایراد داره چون الان دیگه باید نظر بده...

میلان

زمانی که دانشجوی کارشناسی بودم یه استاد بود که من سر کلاسش احساس میکردم اومدم دانشگاه! درست عکس من بعضی دانشجوها میگفتن  کلاسش انگار دبیرستانه! دوستام می گفتن شما هم خیلی دانشجویید! منظور اینه که از شرارت های دانشجویی چیزی کم ندارید! ترم اول با یه استادی تا مرز دعوا رفتیم. ترم دوم هم همینجور. ترم سه من با یه استاد دعوا کردم که بنده خدا تقصیری نداشت... ترم پنج یه استادی با ما لج کرد که هنوزم لجه! ترم 6 برای یه استاده نقشه کشیده بودیم که خدا رو شکر عملی نشد! ترم 7 با همون استاده لجه کلاس داشتیم براش مظلوم بازی دراوردیم پاس شدیم. ترم 8 هم یه استاد سر کلاس به من توپید براش نقشه کشیدیم ولی بازم عملی نشد... ترم 9 عین بچه آدم رفتم دانشگاه. در حالیکه دوستامون میگفتن ما فارغ التحصیل بشیم دلمون برای شما تنگ میشه. از بس که ما دانشجو بودیم...

میلان

سه تا از هم کلاسی های جدیدمون معلم هستن که بین 10 تا 20 سال پیش کارشناسی شونو گرفتن. یکی شون همش به من گیر میده که چرا جزوه نمی نویسی؟ جزوه ننوشتن منم داستان شده... ولی یه هم کلاسی مشابه من هست که فقط اون منو درک میکنه. من ترجیح میدم گوش کنم تا حداقل 80 درصد از حرفای استادو بفهمم. ولی وقتی که جزوه می نویسیم فقط حواسمون به جزوه است! و جزوه نویس ها اعتراف میکنن که حداکثر 50 درصد می فهمن! تو دبیرستان یه معلم داشتیم که به زور باید سر کلاسش جزوه می نوشتیم! در واقع کم شدن معدل من تو سوم دبیرستان از همین موضوع نشات گرفت. و تازه میگفت جزوه ته دفتر باشه و تمرینا اول دفترتون! کلا تو کلاسش عذاب میکشیدم. می گفت نمره هاش همیشه 20 بوده فقط به خاطر این روش! ولی این روش فقط براى خودش کارساز بود... همیشه از کارای معلمه لجم میگرفت. بخاطر همین از جزوه متنفرم... خیلی روش ها میشه به کار بست تا جزوه جمع بشه کلا! مثلا به قول یکی از استادا این موبایلایی که اختراع شده از تابلو عکس بگیرید...

میلان

دیروز تو خیابون کنار خونه مون دو تا ماشین خوردن به هم ولی بعدش صدای داد و بیداد نیومد!

معمولاً یه صدای ترمز میاد و بعدش هیچی. این بار یه صدای ترمز و بعدش برخورد! و معمولاً بعدش صدای داد و بیداد...

ولی این بار مثل اینکه دو تا پراید با تربیت خوردن به هم.... بعدش هم پلیس اومد و هر چی بود به خیر گذشت. فقط خسارت مالی بود...

میلان

یکی از استادامون تعریف میکرد می گفت که یه استادی توی دانشگاه دیگه تند تند مقاله می نوشته و سرعتش انقدر بالا بود که در یک سال 12 تا مقاله نوشته بود، یعنی به طور متوسط ماهی یک مقاله؛ 

برای من که حتی یک مقاله هم ننوشتم خیلی عدد زیادی بود! حالا برای همه جای تعجب بود که چطور می تونه این کارو انجام بده؟ جوابش این بوده که توی خواب تمام ایده ها به ذهنم میاد و وقتی بیدار میشم اونا رو یادداشت می کنم.

من اولش اصلاً باور نکردم؛ ولی فکر می کنم چندان دور از ذهن نباشه؛ چون برای منم گاهی اتفاق می افتاد که در طول روز ذهنم درگیر یه سؤال ریاضی عمومی میشد شب خوابشو می دیدم! (ذهنم فقط درگیر ریاضی عمومی میشد از بقیه درسا در حد درگیری استفاده نبردم!) و خیلی وقتا فقط کابوس می شد و راه حلی در کار نبود؛ ولی گاهی صبح احساس می کردم که تو خواب حلش کردم و هر چی فکر می کردم یادم نمیومد حلش چی بود! و گاهی هم فکر می کردم که توهم زدم و بیخیال می شدم...

خیلی وقتا هم تو خواب فیلم سینمایی میبینم؛ در حدی که دوستام با هیجان گوش می کنن ببینن آخر فیلمه چی میشه! و خیلی برام عجیبه که این صحنه ها رو تا حالا تو هیچ فیلمی ندیدم؛ چطور می تونم تو خواب ببینم؟!

شاید اینم یه جور الهام باشه که بتونم این فیلمایی که تو خواب میبینم رو بنویسم و بدم کسی بسازه؛ چون بعضی هاشون خیلی جذابن!!!!

یا شاید منم بتونم مثل اون آقاهه از این درگیری ذهنی برای نوشتن مقاله استفاده کنم!

میلان

این که یه دانشجوی پرستاری وقت داره همزمان تو آژانس مسافرتی کار کنه به کنار؛ این که 50 سال پیش ادکلن چنل بوده؛ و انقدر هم در دسترس بوده که یه مدیر آژانس بتونه هدیه بده؛ اینا که خیلی عادی و قابل باوره تو فیلما؛ ولی جالب اینجاست که برای طبیعی بودن فیلم باید زنای بی حجاب تو خیابون بگردن و به ریش ما بخندن که بگن تو این فیلم عادیه! و بعدا اگه تو خیابونای خودمون هم دیدیم به نظرمون عادی بیاد...

از اون روزی که بازیگر زن ما رفت با یکی از مشهورترین و محبوب ترین بازیگرای مرد هالیوود بازی کرد؛ خیلی واضح بود که عاشق چشم و ابروش نشدن؛ فقط میخاستن  به خیال خودشون به با حجابا بخندن؛ هیچی عادی نشده؛ حتا برای شما که عقده دیده شدن دارید؛

میلان

بعضی از آدما جوری زندگی میکنن که انگار قیامتی در کارنیست؛ مثلاً تا میتونن حق دیگرانو پایمال میکنن؛ اگه کسی باشه که کلا به آخرت بی اعتقاد باشه بحثی نیست؛ اگه گناه حق الناس نباشه باز به بخشش خدا امید هست؛ ولی چطور ممکنه کسی بدونه که بازخواستی وجود داره و همین آدم قراره حقشو پس بگیره؛ چطور میتونه بی اعتنا به این نتیجه بازم اون کارو انجام بده؟ پس عقل آدم کجا رفته؟ اون عقلی که تو احادیث اومده که "بازدارنده" است باید اینجا جلوی آدمو بگیره! پس میشه نتیجه گرفت که اون آدم عقل نداره نه؟! 

البته این اواخر به این نتیجه رسیدم که بدحجابی هم یه جور حق الناس محسوب می شه. و حتا چند نفرو دیدم که با این حرف موافقن و بازم این کارو انجام می دن...

میلان

سه ساعت پیش موبایلم افتاد تو آب و از شدت ناراحتی دو سه بار گریه کردم... و هزار جور فکر به سرم زد... اول اینکه بار اولم نیست که با وسایل گرون قیمتم ااین کارو میکنم. دفعه پیش مانیتور لپتاپم رو شکستم. باتریشم خراب کردم. بعد از دادن هزار تا قول صاحب این گوشی شدم. و حالا هم انداختمش تو آب... چند سال قبل هنوز موبایل تاچ نبود من یه پلیر داشتم که یه بار لامپشو سوزوندم یه بار هم انداختمش تو آب... :-D یاذم رفت بگم موس لپتاپم هم روز اول گم کردم؛ به روز دوم نکشید!

یه ساعت led خوشگلم داشتم اونم انداختم تو آب... سوال اینه که من چرا عبرت نمی گیرم؟ اولین باره که از خراب کردن چیزی انقدر آزرده میشم قبلا اصلا برام مهم نبود. در واقع پیش میومد دست من نبود...

الان دارم با گوشی پست میذارم. و خیلی نگرانم که نکنه این آخرین پستی باشه که با این گوشی میذارم...

و یکی از اون هزار تا فکر هم این بود که اگه تکنولوژی این قدر پیشرفت کرده چرا نمیتونن یه گوشی بسازن که آب خرابش نکنه؟

میلان

چند روز دیگه کنکور ارشده؛ و من اصلاً انگار نه انگار... 7فروردین که فهمیدم یک ماه بیشتر به کنکور نمونده، سر تا پا استرس شدم و 7 ساعت درس خوندم! برای من که بی سابقه بود...

لحظات آخر خیلی مهم هستن؛ چون به مرور اختصاص داده میشن؛ و حتی جایی خوندم که رتبه سه کنکور ارشد گفته بود که موفقیتم رو مدیون مرور های کافی هستم!

الان مدت ها بود که نیومده بودم نت که حتی ایمیل هامو چک کنم، ولی این چند روزه اصلاً درس نخوندم...

خیلی سخته که مطمئن باشی که خوندی؛ ولی مطمئن نباشی که قبول میشی؛ و خیلی سخته این همه وقت درس بخونی و فقط 4 ساعت امتحان پس بدی!

اگه یه روزی رئیس یه دانشگاه می شدم، آزمون ورودی ش رو تو چند تا آزمون برگزار می کردم؛ نه فقط توی یک روز!

سال گذشته کنکور مدیریت کسب و کار، ( که من میخام شرکت کنم) ریاضی عمومیش انقدر آسون بود که یه لحظه از خودم پرسیدم نکنه اشتباه پرینت کردم... مثل این بود که یکی از استادای معمولی مون (نه سخت گیر و نه راحت) یه امتحان از ریاضی عمومی 1و2 گرفته باشه؛ البته سه سؤال از معادلات دیفرانسیل توش بود که من اصلاً یادم نبود...

این که خوندم شکی نیست؛ ولی سؤالات کنکور یه مدل خاصی هستن، مثلاً اگه برای جواب دادن یک سؤال سه تا چیز لازم باشه که آدم بدونه، من اون سه تا چیز رو بلدم ولی نمی تونم کنار هم بذارم و به جواب برسم... اعتماد به نفسم رفته پایین... خدا کنه روز کنکور این طوری نباشم...

میلان